|
سینماتوگراف نوشتن با تصاویر در حرکت وبه همراه صداست.
|
امروز صبح که بیدار شدم تو هنوز خواب بودی
صدای نفسهای ملایمت رو شنیدم
چشمهای بسته تو رو دیدم
و دسته مویی که بر چهره ات افتاده بود
و عواطفم بیدار شد
می خواستم فریاد بزنم و تو رو بیدار کنم
ولی خواب تو خیلی عمیق بود
بازو و گلویت در سایه ها می درخشید
گرم ونمناک بود،می خواستم ببوسمشان
ولی ترسیدم تو رو بیدار کنم
و ترسیدم که بازدر میان دستهایم بیدار شوی
خواستم چیزی داشته باشم که هیچکس نتواند
آن را از من بگیرد،فقط مال من
تصویری از تو که ابدی باشد
در پس چهره ات،رویایی ناب و زیبا دیدم
که من وتو را در بعد دیگری بازتاب می کرد
بعدی که تمامی سالهای عمر مرا در بر می گرفت
این جادویی ترین بخش آن رویا بود
اولین بار به این احساس رسیدم که تو همیشه متعلق به من بودی
و این شب به پایان نخواهد رسید
با تو ،در کنارم...با گرمایت،افکارت،و آرزوهایت
آن لحظه دانستم که چقدر دوستت دارم
و احساس آنقدر قدرتمند بود که اشک از چشمانم جاری شد
حس کردم این حالت هرگز نباید به پایان برسد
نه فقط کنار یکدیگر،بلکه بیش از این احساس کنیم که متعلق به یکدیگر هستیم
زندگی یی که هیچ چیز نتواند آن را خراب کند
به جز رخوت ناشی از عادت که تنها تهدید برای ماست
تو آرام بیدار می شدی،لبخند زدی
مرا در آغوش گرفتی وبوسیدی
و من احساس کردم که دیگر از هیچ چیز نمی ترسم
همیشه چنان باقی می مانیم که در آن لحظه کنار یکدیگر
بسته به یکدیگر با چیزی قوی تر از زمان
قوی تر از عادت
بعد از اینکه جووانی نامه ای رو که سالها قبل برای لیدیا نوشته را بخاطر نمی آورد، بیش از پیش به این سخن آنتونیونی ایمان می آوریم که گفته بود:( من به خوشبختی باور دارم،ولی معتقدم دوام نمی آورد). بعد از مدتها دوباره به تماشای شب نشستم و این بار تجربه ای غریب بود.سینمای بصری آنتونیونی و متکی بودن به تصویر واینکه او داستان تعریف نمی کند،تصویری تعریف می کند که داستان دارد را از ابتدای شروع ورودش به سینما با نقدی که برای خانم دکتر (1936)،اثر گ . و .پابست، و مقایسه او با سینمای رنه کلر به خوبی نشان می دهد:(کلر که از پابست بیش تر سیاسی یا بیش تر اجتماعی ست نمی داند چه گونه خود را از سلطه ی ایده های ادبی رها کند.حقیقت این است که برای سینماگر فرانسوی سوژه اهمیت بیش تری دارد در حالی که برای سینماگر وینی شکل روایت در اولویت است.به همین دلیل هم هست که آثار کلر از آثار پابست کم تر سینمایی اند.بگذارید تکرار کنم که پابست به دنبال خلوص است،یکی از معدود جست وجوگرانِِ خلوص در دنیای سینما) .

فیلم که بر اساس ایده های کوچکی که یک خط روایی مستقیم را به وجود می آورد و یا بهتر بر مبنای خرده پیرنگ های هم مسیر شکل گرفته، ابتدای رابطه ی رو به زوال لیدیا با جووانی را با عیادت آنها از دوستی که در حال مرگ است پیوند می زند. و فیلم ساز در ادامه با هوشمندی معادلهای بصری برای این خاموشی و مرگ رابطه میان ذوج را با پرسه زنی لیدیا در نقاط مختلف شهر نشان می دهد . نگاه کنیم به لحظه ای که او به یک ساعت آونگ دارِ کهنه که کنار خیابان افتاده می نگرد ویا هنگامی که از کنار پیرزنی رد می شود که بی توجه به اطرافش دارد کنسروی می خورد، و سرانجام رسیدن به کودکی که در حیاط ساختمانی نیمه ویران ایستاده و می گرید، همگی این موارد از زوال و مرگ حکایت می کند،و در واقع فیلم ساز برای فرم بصری اش دلالتی درون متنی و استوار یافته است. اصولا در گرایش هایی که به لحاظ ساختاری در سینمای مدرن وجود دارد ما شاهد حرکت لایه ای بیش تر و حرکت خطی ِ کمتری هستیم و این را درپرسه زنی ده دقیقه ای لیدیا به وضوح در می یابیم لحظاتی که درآنها کنش آشکار دراماتیکی صورت نمی گیرد اما به لحاظ حرکت درونی داستان بسیار مهم اند.

با عمق و کمالی شگفت آور،موتیف وعنصر بسیار مهم و کلیدی فیلمهای دهه شصت آنتونیونی یعنی مفهوم پرسه در این فیلم با دریافت ژان مورو و نقش آفرینی او به اوجی قابل باور رسیده است. در واقع او با پرسه زدن و مات و مبهوت ماندن نگاهش بر روی پدیده ها و اتفاقات ظاهرا عادی کوچه وخیابان،می کوشد لایه ای از بی تفاوتی و بی حوصلگی را برروی چشمان خود بکشد که با وجود دیدن رخدادهای پیرامون،آنها را به دقت نگاه نمی کند، ولحظه ای که دیواری با رنگهای بر آمده را می بینیم که دست لیدیا وارد قاب می شود وتکه ای از رنگ را می کند گویاترین زمان فیلم است که پرسوناژ لیدیا با اضطرابی بی هویت و بی تا ریخچه رو به رو می شود ، و به گفته آلبرتو موراویا: ما بیبش تر اوقات مان را در حال ِ کندنِ رنگ های پوسیده از دیواره می گذرانیم و زندگی ِ روزمره ی انسان تقریبا همیشه هرج و مرجی بی نام و نشان است.
و اما همکاری آنتونیونی با تونینو گو ءرا فیلمنامه نویس چند کار فلینی ،که در کارهای بعدی آنها هم این همکاری تداوم پیدا می کند فیلمنامه را به اثری چند وجهی بدل کرده است . برخورد جووانی با یک دختر بیمار روانی در بیمارستان با برخورد او با والنتینا دختر افسرده صاحب خانه گره می خورد ،قرینه های بصری که به وفور در طول فیلم یافت می شود ،و یا فصل رستوران با مهمانیِ شبانه،و از همه مهمتر فصل آغازین فیلم در بیمارستان که با مرگ بیمار ارتباط می یابد و نشان دهنده ء پایان رابطه لیدیا با جووانی که در آغاز فیلم آن را دریافته ایم.
و اما نگرش اگزیستانسیالیستی آنتونیونی و مضمون غالب شاهکارهای او را با دیالوگی از زبان والنتینا هنگامی که درباره ی عشق صحبت می کند نشان می دهم و این نوشته را به پایان می رسانم،
والنتینا: به نظر می آد هر دفعه سعی می کنم کمه با کسی ارتباط بر قرار کنم، عشق نا پدید می شه.
در این روزها بهترین خبری که شنیدم همین خبر فیلم فیلمساز محبوبم تورناتوره بود که مدتهاست منتظرش بودم.
باريا، با هزينهاي 30 ميليون دلاري تهيه شده و قصه زندگي سه نسل از اهالي شهر سيسيل را به نمايش ميگذارد، شهري كه خود تورناتوره در آن به دنيا آمده است اين قصه در منطقه معروفي از شهر به نام باگريا اتفاق ميافتد.
اين فيلم همچنين در بخش مسابقه جشنواره هم حضور دارد. نام فيلم اشارهاي به لقبي است كه اهالي سيسيل به باگريا دادهاند.
منتقدان سينمايي ميگويند "باريا " يكي از گرانترين محصولات سينمايي سالهاي اخير ايتاليا است.
بخش اعظم صحنههاي فيلم كه توسط بخش خصوصي تهيه شده است در يكي از شهرهاي قديمي كشور تونس در آفريقا فيلمبراري شده است.
تعدادي از مطرحترين بازيگران معاصر و كلاسيك سينمايي ايتاليا، در اين فيلم بازي كردهاند كه از بين آنها ميتوان به "مونيكا بلوچي " ، "ميشل پلاچيدو "، "رائول بودا "، "لوئيجي لوكاسيو "، "لورا چياتي "، " دوناتلا فينوشيورا " اشاره كرد.
موسيقي متن فيلم متعلق به چهره افسانهاي دنياي هنر ايتاليا " انيو موريكونه " است.
اما دو نقش اصلي فيلم را دو بازيگر تازه وارد فرانچسكو اسكانا و مارگات ماده، بازي ميكنند.
تورناتوره خودش اين فيلم را اثري مفرح معرفي ميكند كه در عين حال غم واندوه خاصي را در دل بينندهاش بوجود ميآورد.


اینم تصاویر پپینو و مانینا شخصیتهای اصلی فیلم.
ساخته شدن اين فيلم دلايل متعددي داشت. خب پيش از هر چيزي فيلمنامه فيلم را خيلي دوست داشتم. فيلمنامه «با او حرف بزن» به شدت پيچيده بود و از طرفي ديگر داراي عناصر و ويژگي هايي بود كه فقط محدود به يك موضوع يا يك ايده خاص نمي شد بلكه موضوعات متعددي را در بر مي گرفت. مي خواستم درباره موضوعي تلخ و دردآور صحبت كنم. آنقدر دردناك كه گريه يك مرد را درآورد. «با او حرف بزن» فيلمي درباره مردهاست. اين قضيه در نگاه اول خيلي نو و تازه به نظر مي رسد چرا كه بيشتر فيلم هاي من درباره زن ها بوده است ولي اگر كمي به فيلم هاي من دقت كنيد متوجه مي شويد در فيلم هايي مثل، «گوشت زنده» و «قانون هوس»، داستان فيلم كاملا درباره مردان است. دلم مي خواست «با او حرف بزن» برخلاف «گوشت زنده» تصويرگر مرداني سانتي مانتال، تنها، ماليخوليايي، عاري از خشونت، آرام، آسيب پذير و شكننده باشد.
از چند وقت پيش شروع كرده بودم به خواندن چيزهايي درباره زن هايي كه در بيمارستان بستري هستند و در كما به سر مي برند. به اين موضوع علاقه خاصي پيدا كرده بودم و مدام از مقالات، خبرها و گزارشاتي كه در مطبوعات نوشته مي شد يادداشت برمي داشتم. اتفاقاتي بود كه مرا شگفت زده كرده بود: مثلا در بيمارستاني زني مورد آزار قرار گرفته بود و در بيمارستاني ديگر زني پس از ۱۶ سال از كما بيرون آمده بود. تصميم گرفتم زنان بستري و اين قضيه كما را در «با او حرف بزن» به تصوير بكشم. مصمم بودم تا در اين فيلم نه تنها كاري متفاوت با فيلم هاي قبلي ام بكنم بلكه داستان فيلم نيز متفاوت از واقعيتي كه فيلم ملهم از آن بود، باشد. ببينيد اگر كمي به قصه فيلم فكر كنيد به راحتي متوجه مي شويد كه قصه مربوط به بيمارستان و زناني در حال كماست، شما با موضوعي عذاب آور و باورنكردني و شايد هم تا اندازه اي ناخوشايند روبه رو هستيد، اما من مي خواستم قصه اي عاشقانه بسازم كه با آن چيزي كه تماشاگر از موضوع انتظار دارد فرسنگ ها فاصله داشته باشد. اصلا نمي خواستم درد و رنج را نمايش بدهم يا اينكه نشان دهم بيمارستان جايي است كه فقط درد حكمفرمايي مي كند.
بيشترين چيزي كه مرا به اين مسئله (بيمارستان و زنان در حال كما) مشتاق كرد قابليت و ظرفيت آنها براي شنيدن بود. عامل جذابي كه روي ديگر شخصيت هاي داستان نيز تاثير فراواني داشت، به طوري كه اين عامل موجب مي شد شخصيت هاي مرد بيش از پيش در مورد خودشان صحبت كنند و وجوه شخصيتي شان را كاملا آشكار كنند. اين موضوع برايم شانس فوق العاده اي را پديد آورد و به من اجازه داد تا در مورد كسي بنويسم كه مدام در حال حرف زدن است. ببينيد من مجذوب و شيفته روابط بين زوج ها هستم، چيزي كه درباره زني به كما رفته برايم جذاب است اين است كه او در داستان من زنده است و حضور دارد اگر چه كه دكترها، بگويند جسم اوست كه مي خواهد زنده باشد. به نظرم كما اين خاصيت را دارد كه شما نمي دانيد يك فرد كي دوباره زنده مي شود و اين مسئله به لحاظ دراماتيك برايم ارزش فراواني داشت. اگر راستش را بخواهيد ايده اصلي را نه از زنان در حال
كما، كه از پرستاراني كه مراقب اين آدم ها هستند گرفتم.
بعد از اين بود كه موضوعات ديگر پيش آمد، چيزهايي مثل رقص، فيلم صامت، گاوبازي. عناصري كه حس مي كنم داستان را بيش از پيش پربار و غني مي كردند به طوري كه حتي خط اصلي ماجرا را نيز از آن خود كردند.
اما با وجود اين من فكر مي كنم اين عناصر و اتفاقات اضافي موجب انسجام و وحدت كل داستان فيلم مي شدند. اين عناصر برگرفته از چيزهايي بودند كه عاشق شان هستم. مثلا فيلم هايي كه ديده بودم رقص ها يا صحنه هايي تماشايي كه از ديدنشان لذت مي بردم. اما اگر راستش را بخواهيد، صحبت از عامل اصلي كه موجب ساخته شدن «با او حرف بزن» شده خيلي دشوار است، چرا كه اين فيلم از عناصر لايه لايه اي تشكيل شده كه به هيچ وجه در يك موضوع يا يك جزء خلاصه نمي شود. فيلمنامه در طول زمان كامل شد و من مدام از چيزهاي مختلفي يادداشت برمي داشتم و آن را به فيلمنامه اضافه مي كردم. بالاخره روزي رسيد كه با خودم گفتم: «خب حالا مي تونم همه اينهارو پهلوي هم و توي يك فيلم بيارم. »
«با او حرف بزن» درباره اين حقيقت است كه اگر مي خواهيد چيزي را به دست آوريد مي بايد براي به دست آوردنش بي وقفه جست وجو كنيد و اصلا به فكر حرف مردم و اظهار نظر آنها نباشيد. اگر بر خواسته هايتان اصرار كنيد، قطعا آن را به دست مي آوريد. اصلا دلم نمي خواست فيلم سمت و سويي روشنفكرانه به خود بگيرد. «با او حرف بزن» درباره مفاهيم بنيادي و ضروري آدمي است: تنهايي و ارتباط داشتن با ديگري. گاو بازي كه از زندگي خصوصي و در تنهايي اش مي ترسد و با اضطراب دست و پنجه نرم مي كند، اما در ميدان مبارزه از گاو نمي ترسد. زندگي مثل اين است يا حداقل اين جملات شايد راهي براي بيان آن باشد.
«با او حرف بزن» تا اندازه اي شبيه نوعي اعتراف يا مجموعه اي از علايق شخصي من است. اعتراف به اينكه يك مرد وقتي مي گريد كه با يك زيبايي غيرمنتظره و فوق العاده روبه رو شود و طبيعتا اين برخورد با عشق گره بخورد. سعي كردم در لحظاتي كه شخصيت هاي فيلم متاثر مي شوند يا احساساتشان برانگيخته مي شود، تا اندازه اي از علايق و تجربه هاي شخصي خودم استفاده كنم. چيزهايي كه مرا در گذشته از اين رو به آن رو كرده بود. به عنوان مثال سكانس رقص يا ديدن فيلم صامت (قصه اين فيلم را سال ها قبل نوشته بودم و مي خواستم حتما آن را بسازم، تا اينكه تشخيص دادم ايده آل ترين جاي ممكن براي آن در اين فيلم است. )
اين فيلم اگرچه يك رابطه يك طرفه بين دو مرد با دو زن را نشان مي دهد ولي رابطه اين دو مرد نيز وجوهي پيچيده به خود مي گيرد. اين دو آدم هايي هستند كه كاملا با يكديگر در تضادند، واقعا به نظر نمي رسد كه بتوانند با يكديگر دوست بشوند. اما به تدريج و به صورت خيلي طبيعي رابطه اي بين آن دو شكل مي گيرد. بخشي از داستان نيز به دوستي اين دو اختصاص دارد. من هميشه اعتقاد داشته ام دوستي و رفاقت يكي از آن چيزهايي است كه در سينما جايگاه فوق العاده ارزشمندي دارد چيزي در حد و اندازه هاي عشق. من واقعا از ديدن اينكه جان وين در فيلم الدورادو (هوارد هاكس) رابرت ميچم الكلي را كمك مي كند، هميشه تحت تاثير قرار مي گيرم.
چرا به كارگرداني فيلم ادامه مي دهم؟ نمي دانم شايد به خاطر دلمشغولي ام باشد، شايد نوعي وسواس فكري باشد، شايد، به خاطر ديوانگي احساس انجام وظيفه، بلندپروازي و جاه طلبي هاي هنري بي حد و اندازه باشد شايد هم به خاطر جسارت، گستاخي، ترس از تنها شدن يا ناتواني ام از مواجه شدن با مشكلات شخصي ام و فرار كردن از آنها. شايد اگر دست به كار ديگري بزنم در آن شكست بخورم. شايد هم دچار نوعي اعتياد شده ام. اعتياد به اينكه وقتي بازيگري از عهده فيلمنامه اي كه نوشته ام برمي آيد به نوعي احساس وصف ناشدني دچار مي شوم. شايد هم تنها چيزي كه باعث شده به زندگي ام ادامه دهم، همين كارگرداني و نويسندگي باشد.
دیشب برای چندمین بار با او حرف بزن رو دیدم .
گفتم صحبتهای خود آلمودوار بهتر از هر نوشته دیگه ای می تونه باشه!









اين فيلم كه بر اساس قصه كتاب پر خواننده رابرت هريس به همين نام ساخته ميشود، درباره نويسندهاي است كه استخدام ميشود تا خاطرات نخست وزير سابق بريتانيا را بنويسد. او هر روز چندين ساعت براي اين كار وقت ميگذارد... در ابتداي كار همه چيز به صورت عادي پيش ميرود ولي كم كم نويسنده احساس ميكند در خاطراتي كه نخست وزير تعريف ميكند، تناقضاتي وجود دارد و بعضي مسائل با يكديگر نميخوانند.
بهزودي نويسنده مطمئن ميشود نخست وزير هنگام تعريف خاطرات خود واقعيت و دروغ را با هم تركيب كرده است و تصميم ميگيرد واقعيتها را از دل گفتههاي وي بيرون بكشاند. از اينجا، چالش بين نويسنده و نخست وزير سابق شروع ميشود. چالشي كه هيچيك از طرفين حاضر به كوتاه آمدن در آن نيستند. نخست وزير تصميم ميگيرد كار نگارش خاطرات را متوقف كند ولي نويسنده حاضر به پذيرش اين مسئله نيست و هم چنان بر كشف حقيقت پا فشاري ميكند.
پيرس برازنان، ايوان مكگرگور و كيم كاترال بازيگران فيلم هستند. شركت مستقل فيلمسازي سوميت، اين فيلم را به صورت محصول مشترك انگلستان و آلمان تهيه ميكند.


بعد از چند کار ضعیف امیدوارم به دوران درخشان خودش برگرده ، سازنده بچه رزماری ، تنفر، محله چینی ها ، برای من همیشه جز بهترین ها بوده!
به گزارش خبرنگار راديو و تلويزيون فارس، سعيد عقيقي كه از اواخر فروردين "داستان دوست " را درلوكيشنهاي فيروزكوه و تهران جلوي دوربين برده، گفت : چندي پيش كارگرداني اين تلهفيلم را براي سيما فيلم شروع كردم و در مراحل پاياني توليد بهسر ميبريم. اين كار، تقريبا حال و هواي فيلم "شبهاي روشن " ساخته فرزاد مؤتمن را دارد و داستان آن درمورد رابطه دو برادر است.
"آهو خردمند " نيز درگفتوگو با فارس، درمورد نقش خود در تلهفيلم "داستان دوست " گفت: در اين كار نقش مادربزرگي را ايفا ميكنم كه ميخواهد دو برادر و دو نوهاش را به هم نزديك كند.
وي درباره ويژگي اين تله فيلم به فارس گفت: "داستان دوست " يك برداشت از يك كار خارجي است كه درباره خانواده صحبت ميكند. كاري كه از لحاظ كارگرداني هم، خيلي ماهرانه و حرفهاي است.
"مهدي احمدي " نيز درمورد نقش خود دراين تلهفيلم به فارس گفت: در اين تلهفيلم، نقش يك كتابفروش را ايفا ميكنم.
ليلا زارع، آهو خردمند، مهدي احمدي و فرخ نعمتي از بازيگران اين تلهفيلم هستند كه مجري طرح آن منوچهر محمدي است و درمركز سيما فيلم تهيه شده است.



یه کار تجربی جدید از او که امیدوارم به دوران درخشانش برگرده!