|
سینماتوگراف نوشتن با تصاویر در حرکت وبه همراه صداست.
|

یک نوار خالص وناب با فیلمنامه ای پیچیده و شگفت انگیز که دستاورد پژوهش و مطالعه دقیق تاریخ سینماست.
بدون درک فضای اثار گنگستری دهه 1940 و فیلم های جنائی-معمایی دهه 1950 رسیدن به کیفیت فیلمی چون
مردی که انجا نبود امکان پذیر نیست. البته نشانه هایی بارز و متقاعد کننده از شناخت فیلم های معمایی را در اثار دوره اول کار این دو برادر یعنی ساده کشتن و تقاطع میلردیده ایم. اما پختگی و کمال در شیوه بیان و روایت این فیلم را از نمونه های پیشین متمایز می کند.همانطور که ای برادر کجایی؟ ولبوفسکی بزرگ نسبت به کمدی های قبلی کوئن ها در اوج قرار دارند و بارتون فینگ و فارگو در به هم ریختن قراردادهای ژانر از بقیه کارهای ان دو پیشی می گیرند.مردی که انجا نبود از همان نماهای اغاز و تلفیق حرکت های نرم دوربین با حرکت اهسته ای که از فرط اهستگی نامحسوس به نظر می رسد اهمیت و تفاوت خود را یاداوری می کند به ویژه که فیلمبرداری سیاه و سفید راجر دیکینز با نورپردازی خاص و هشیارانه اش متناسب با لحن فیلم به تدریج تغییر میکند و در انتها به انتزاعی غافلگیر کننده در تصویرپردازی میرسد نوعی اتمسفر بصری منحصر به فرد برای فیلم می سازد. توصیف بازی بیلی باب تورنتون در نقش اد ا ارایشگری که نا خواسته مرتکب جنایت می شود ولی بابت تصادف دیگری تقاص پس می دهد به چیزی بیش از تعریف های رایج نیاز دارد.مکث ها دیالوگ هاو واکنش های ساده اش به ویژه سیگاری که در بسیاری از لحظه ها به چهره سرد و مغمومش رنگی از تفکر می بخشد انقدر باور پذیر است که تفکیک بازیگری را از بقیه عوامل امکان ناپذیر می کند. او مک دورمند در قالب زوج عجیب و نگون بختی که حرص حقیرشان به فاجعه ای بزرگ راه میدهد در کنار تصویر های پر کنتراست. طراحی صحنه و لباسی که نوعی گرافیک همنجنس با حرکت های دوربین رابی خود نمایی به نمایش می گذارد وبالاخره قدرت نمایی دو برادر نابغه در مقام کارگردان فیلم را بدون تردید به اثری ماندگار وبارها دیدنی بدل
ساخته است.
Italian director Giuseppe Tornatore is planning to make his first English-language movie about the Burmese democracy icon and Nobel Peace Prize winner Aung San Suu Kyi.

تورناتوره زندگي برنده جايزه صلح نوبل را فيلم مي کند
فيلمساز صاحب نام ايتاليايي و خالق فيلم «سينما پاراديزو» فيلمي سينمايي درباره آنگ سان سوچي از مخالفان حکومت برمه و برنده جايزه صلح نوبل مي سازد.
خبرنگار یك مجله هفتگی، از مقلدین مادموازل اوریانا فالاچی، خوشحال از اینكه یك خبر پولسازـ یا لااقل شهرت سازـ گیرش آمده است، هل هلكی ماجرایی را كه می توانست بی سرو صدا، با پند و اندرز و صلح و صفا و بدون آبروریزی تمام شود، به یك ماجرای جنایی تبدیل می كند و پای یك آدم بیمارـ كه بیماریش تقریباً اپیدمی است ـ به دستبند و زندان و دادگاه می كشاند.
كیارستمی « برای » بزرگ ترها، اما « درباره » بچه ها فیلم می سازد و وقتی كسی مخاطبش بچه ها نیستند، نمایش فیلم هایش در بخش كودكان و نوجوان چه معنایی می تواند داشته باشد؟ نمی دانم، اما به هر تقدیر، این معضل قابل ذكر نیست. حسین سبزیان، « بدل مخملباف »، هم گفته بود كه مخاطب فیلم های كیارستمی بزرگ ترها هستند.
فیلم های كیارستمی فقط از لحاظ مستند بودن و غرابتش متمایز از كارهای دیگران است. او در سینما به جست و جوی چیزی بر آمده است كه دیگران در تلویزیون به دنبال آن می گردند، و نباید پنداشت كه اشتباه می كنند. البته اشكال ندارد كه فیلم های مستند آقای كیارستمی را در سینماها نمایش دهند، اما بد نیست ما هم بنشینیم و فكر كنیم شاید راه های استفاده دیگری نیز از فیلم و سینما وجود داشته باشد.
چرا ما به آنچه سینما در طول تاریخش به طور طبیعی بدان دست یافته است توجهی نمی كنیم؟ وقتی فیلم بخواهد به طور مستند ـ از طریق بازسازی واقعیت و یا بدون آن ـ به یك معضل اجتماعی بپردازد، مصداق لفظ « گزارش مستند » قرار می گیرد و با آن شیوه ای كه كیارستمی در « كلوز آپ » و یا « مشق شب » و یا « همشهری » دارد، فیلم تماماً موکول به یك نتیجه تحقیقی مصور اتخاذ كرده است، « تصویر متحرك » كه عنصر اصلی سینماست محدوده بسیار تنگی برای اظهار خصوصیات نهفته در خویش خواهد یافت.
اشكالی ندارد؛ هیچ كس نمی تواند در ارزش این كار شك كند و حتی بعضی ها معتقدند كه این كار از ساختن فیلم داستانی جدی تر است؛ اما معمولاً جای نمایش این گونه فیلم ها در تلویزیون بوده است ویا كانون هایی كه برای این كار اختصاص یافته... بنده آدم مبادی آدابی نیستم و نمی توانم حرفی را در دل نگه دارم.
فیلم « كلوز آپ » درباره كسی است كه خود را جمع یك خانواده بالاشهرنشین، بدل مخملباف معرفی كرده است. نه به قصد كلاشی و سوء استفاده؛ حسین سبزیان خیلی كوتاه تر از آن است كه بتواند كلاه كسی را بردارد. او یك آدم بیمار است كه بعد از این واقعه بیمارتر نیز شده است. او روح خود را به سینما فروخته است و ای كاش روحش را به « حقیقت سینما » می فروخت نه به « توهم سینما». در جایی از فیلم « كلوز آپ » می گوید ( نقل به مضمون): « اینكه می گویند دل ها به یاد خداآرام می گیرد درباره من درست نیست؛ من در سینما آرام می گرفتم.»... و این حرف بسیار وحشتناكی است؛ « چشم سفید سینما »(1) خود را به سبزیان نشان داده است.
او به « خیالی » از آقای مخملباف دل سپرده است و خود مخملباف هم در جلوی زندان قصر می خواهد همین را به او بفهماند و صاحبان شهرت اگر سرعقل بیایند، همه همین حرف را خواهند زد ( از لا به لای قطع و وصل میكروفون نقل به مضمون ): « مرد حسابی! من خودم از مخملباف بودن دل خوشی ندارد آن وقت تو خودت را جای من جا می زنی!؟ »
در جامعه هنری ما به تبعیت از فرنگستان « اشخاص » بزرگ می شوند: كارگردان ها، ستاره ها... و « هنر » تحت الشعاع این عظمت كاذب محو می شود. خلاف آنچه آقای كیارستمی در نشریه روزانه جشنواره ( شماره هشت ) گفته است، آنچه كه سبزیان را به این كار واداشته « نیاز به عزت و احترام شخصی نیست؛ او فریب خورده است و آنچه او را فریب داده « عظمت و شهرتی خیالی است. شهرت برای همه آدم ها مضر است و علی الخصوص برای خود آدم ها مشهور، و مخملباف هم می خواهد همین را به او بفهماند.
حسین سبزیان آدم ترحم انگیزی است، به دلیل آنكه آن قدر ساده است كه خیالات و توهمات خویش را بر زبان آورده است و امر بر خودش نیز مشتبه شده. اما دیگران ـ افسون شدگان چشم سفید سینما ـ آن همه ساده لوح نیستند كه در خیال پروری های خویش غرق شوند. آن خبر نگار هم خودش را بدل اوریانا فالاچی می انگرد و آن قوطی مستعمل حشره كش ـ كه اول راننده تاكسی تلفنی و بعد هم در آخر فیلم خبرنگار بدلی آن را با لگد زدند ـ می خواهد شهادت دهد كه همه آدم ها در درونشان « میلی مقاومت ناپذیر برای كارهای بی دلیل غیر جدی و نامتعارف » وجود دارد. این حرف مفیدی است كه در فیلم « كلوز آپ » خیلی خوب بیان شده و معضلی هم كه در آن فیلم به نمایش در می آید معضل كوچكی نیست؛ اما « توجیه روانكاوانه این معضلات » ما را بدانجا خواهد كشید كه ضعف های بشری را همچون صفاتی ثابت، تبدیل ناپذیر و غیر قابل اجتناب بپذیریم و در این صورت اگر كسی آرامش روحی خود را نه در ذكر خدا كه در فرو رفتن در یك لاك دروغین بیابد، متأثر نخواهیم شد. آقای سبزیان! بنده همراه با عیال مربوطه « كلوز آپ » راتماشا می كردیم و او در تمام مدتی كه جنابعالی بازجویی پس می دادید، برای ساده لوحی و فریب خودرگی شما گریه می كرد... تو را به خدا سر عقل بیا!
هنگامی كه این طرز تلقی روشنفكرانی باشد كه یازده سال با این مردم زیسته اند، روزهای انقلاب را، دلاوری های بسیجی ها را در برابر سپاه كفر، اعزام ها و راه پیمایی ها رادیده اند. وای به حال آنان كه وقایع انقلاب را در صفحه تلویزیون ان. بی. سی. دنبال كرده اند. باز جای شكرش باقی است كه بالأخره بعد از یازده سال یكی از آقایان راضی شد كه بگوید « مرگ بر شاه»!
(1) چشم سفيد سينما كافي است نور واقعي خود را بتاباند تا جهاني را به آتش بكشد. ولي اكنون لازم نيست نگران باشيم ، نور سينما به نحو اطمينان بخشي مقيد و بي رمق شده است.(لويي بونوئل _ مانيفيست
ماجراهایش در زمان جنگ جهانی دوم در استرالیا می گذرد. حکایت عشقی که بین صاحب ملک بزرگ با بازی هیو جکمن و اشراف زاده ای انگلیسی با بازی کیدمن که مزرعه ای در استرالیا به وی ارث رسیده به وجود می اید.این دو باید دو هزار راس گاو را به منطقه ای دور دست انتقال دهند و به شهری برسند که توسط ژاپنی ها بمباران شده. درضمن کارگردان فیلم هم باز لورمان است که قبلا با کیدمن مولن روژرا کار کرده بود
فیلم اقتباسی است از یک انیمیشن محبوب دهه ی 60 که تهیه کننده اش هم همان جوئل سیلور است.شایع شده بود که برادر ها به خاطر فروش ضعیف قسمت سوم ماتریکس و درواکنش به نقدهای منفی منتقد ها دیگر فیلمی نخواهند ساخت ولی حالا فیلمی می سازند که برای بچه ها و خانواده شان در نظر گرفته شده
تابناک: روزنامه کویتی «السیاسه» با انتشار تصویری از یک شهروند ایرانی شبیه احمدینژاد، رئیسجمهوری کشورمان، مدعی شده که این عکس، متعلق به یک شهروند بنگلادشی مقیم کویت است!
این روزنامه در شماره دیروز خود، درباره این عکس نوشته است: قدرت خداوند را ببینید که چگونه دو نفر را شبیه یکدیگر آفریده و انسان را دچار شک و تردید میکند که آیا این شخص، همان رئیسجمهور ایران است، یا یک فریب اطلاعاتی است؟!
السیاسه میافزاید: جای پرسش است که اگر این شخص روزی در خیابان دیده شود، مردم گمان میکنند، نکند این احمدینژاد بوده و خود را به این شکل آراسته است؟!
گفتنی است، ادعای این روزنامه کویتی، در حالی مطرح میشود که عکس این شهروند ایرانی، پیشتر در سایتهای ایرانی نیز منتشر شده بود.
با اغاز رقابت های اوپن استرالیا به نظر من شانس های قهرمانی به ترتیب زیر خواهد بود
1.راجر فدر
2.دیوید نعلبندیان
3.نواک جوکوویچ
4.دیوید فرر
5.نادال
یکی از جالب ترین وقایع سینمائی سال 2008 بی شک فراست /نیکسون اقتباس سینمائی ران هاوارد از نمایشنامه ی پیتر مورگان است.
فیلمنامه بر اساس تعدادی مصاحبه ی تلویزیونی نوشته شده که دیوید فراست روزنامه نگار معروف با ریچارد نیکسون رئیس جمهور وقت امریکا
در سال 1977 انجام داد و بعد ماجراهایی که با اعتراف نیکسون به نقش اش در رسوایی واترگیت به اوج خود رسید. هاوارد برای ایفای نقش نیکسون
از فرانک لانجلا و از مایکل شین برای نقش فراست دعوت به همکاری کرده . بازیگران جدیدی که اخیرا به این دو پیوسته اند یکی سام راکول در نقش پژوهشگری
که به فراست کمک می کرد تا مصاحبه ها یش را اماده کند و مک متیودان در نقش یک روزنامه نگار بریتانیایی هستند.
فروغ فرخزاد اگر زنده بود اکنون سنِ برنادو برتولوچي کارگردانِ نامآورِ سينماي ايتاليا را داشت و شايد آوازهاش از او بلندتر بود. برتولولوچي در نيمة اولِ سال 1345 چند ماه قبل از حادثة مرگ فروغ به ايران آمد. آن دو علايق کمابيش مشترکي داشتند: شعر ميسرودند و فيلم ميساختند. برتولوچي به ايران آمده بود تا فيلم مستندي براي شرکتهاي نفتي بسازد، و به واسطة آشنايياش با ابراهيم گلستان و فروغ فرخزاد در جشنوارة سينماي مولف - پزارو، بار ديگر، با فروغ ديدار و گفتوگو کرد. گفته ميشود که فيلمبردارِ برتولوچي از گفتوگوي آنها در «سازمانِ فيلم گلستان» فيلمبرداري کرده است، که اثري از آن، تا اين زمان، به دست نيامده است. اما نواري از اين گفتوگو موجود است، که برتولوچي به فرانسه از فروغ سه سوال ميکند، و فروغ به فارسي پاسخ ميدهد. متن اين گفتوگو، عيناً، از روي نوار وانويس شده و اصالتِ بافتِ جملهها و لحنِ فروغ حفظ شده است. س. برناردو برتولوچي: چه رابطهاي ميان روشنفکرانِ ايراني با مکتبهاي ادبي و همچنين با مردمشان وجود دارد؟ س. برناردو برتولوچي: به نظر ميرسد که فيلم شما دربارة جذام و جذاميها است، اما شما قصد بيانِ موضوع و مفهومي عميقتر از مسئلة جذام داشتهايد. س. برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبهرو هستيد؟ ازکتاب شناخت نامة فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره
ج. اصولا رابطة ميان افراد يک جامعه موقعي ميتواند ايجاد بشود - يک رابطة معنوي - که يک مقدار ايدهآلهاي معنوي، ايدهآلهاي مشترکِ معنوي، توي جامعه وجود داشته باشد، و در جامعة ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نميتواند باشد، براي اينکه ما در يک دورة تحول زندگي ميکنيم؛ يک دورهاي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازندة جامعه، سازندة روحيات جامعة ما بوده، اينها، همهاش درهم ريخته و حالا چيزهايي مختلفي جاي آنها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر اينکه، گفتم، آن چيزي که ميتواند اين رابطه را ايجاد کند، يک هماهنگي است در يک سلسله افکار، ايدهآلها، آرزوها، خواستها و هدفها که وقتي اين هماهنگي وجد نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نميتواند به وجود بيايد، و بنابراين اصلا رابطهاي نيست. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعهاش است، يک جامعهاي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجة اول يک فعاليتهايي ميکند براي يک مقدار پيشرفتهاي معنوي. به اين آدمها بيشتر ميشود گفت روشنفکر تا آدمهايي که يک سلسله فعاليتهاي مثلا تکنيکي ميکنند، مثلا فعاليتهاي اقتصادي ميکنند، فعاليت ميکنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، بهوجود آوردن يک سلسله کارخانه، بهوجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي تو زندگي مردم ايجاد ميکند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر ميکند براي حل مسايل معنوي زندگي...ما گفتيم روشنفکر ايراني -پس مسئله محلي شد، مربوط ميشود به ايران- من دربارة آنجايي که دارم زندگي ميکنم، و راجع به آدمهايي که اطرافم هستند صحبت ميکنم و اين مسئله را قضاوت ميکنم.
ج. بله، اين طبيعي است که اگر من فقط ميخواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خُب، يک فيلمِ محدود به مسئلة جذام و جذامخانه ميشد، يک فيلم جدي ميشد، ولي اين محل براي من يک نمونهاي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شدهاي از يک دنياي وسيعتر با تمام بيماريها، ناراحتيها و گرفتاريهايي که در آن وجود دارد، و من وقتي که ميخواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.
ج. طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ خُب، پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتنِ اين ساختمانهايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجة اين بالا رفتنها، و اين ساختنها هستيم.
حروفچين: علي چنگيزي

در نظر در داشتیم عقیده سردنی ( سر دبیر سابق مجله كایه دو سینما و یكی از بهترین منتقدان فرانسه در حال حاضر ) را پس از اینكه وی فیلم سنگین هامون را دید جویا شویم. بیست دقیقه از فیلم نگذشته بود كه وی از سالن خارج شد ـ مثل اینكه نتوانست سنگینی فیلم را تحمل كند. با كمال تعجب علت را جویا شدیم:
بنظرم تمام جهان سومی ها یك هامون دارند و برای من هم كه در اطراف و اكناف دنیا زیاد می بینم، دیگر دیدن اینگونه كارها كسالت آور شده است. من تا امروز هامون تركی، هندی، پاكستانی، تایلندی، تایوانی و... دیده ام و بالاخره امروز هم چشمم به هامون ایرانی روشن شد. شرط می بندم این كه یكی هم مانند سایر هم قطارانش با آب تمام می شود. آب هم كه سمبل پاك شدن است. مگر نه؟!
این آقا حق مطلب را ادا كرده است و كاش قبل از آنكه این دسته گل به آب داده شود و « هامون » به اعتبار آنچه كه اصلاً نداشت جایزه بگیرد، آقای سرژ دنی با داوران محترم جشنواره هشتم نیز جلسه ای می گذاشت و مفاهیم بسیار سنگین (!) فیلم را برای آنها تفسیر می كرد... خوب، حالا كه دیگر كار از كار گذشته است. اما چرا جهان سومی ها « هامون » می سازند؟ باید درباره این سؤال خوب فكر كرد، چرا كه سرنوشت ما به این جواب بستگی مستقیم دارد.
جواب را باید درگذشته تاریخی ملت های این طرف كره زمین جست وجو كرد و وضع كنونی آنها در برابر این تمدن اروپایی، كه می خواهد فرهنگ و تاریخ همه ملت های دیگر را مثل مربای هویج روی كره پاستوریزه و نان تست شده بمالدوبخورد...وخوب،درخيلي جاها،مثل تركيه موفق هم شده است. فرهنگ و نظام اجتماعی این ملت ها یا مثل چین و ژاپن گرایش به یك « باطن گرایی محض داشته و یا مثل غالب ملت های شرق میانه بر « ادیان توحیدی » بنا شده است و در هر دو صورت، تمدن اروپایی برای مصادره فرهنگ و تاریخ این ملت ها می بایست راهی را در پیش می گرفته كه كار به مقابله هایی جدی، از آن نوع كه ما در این سال ها با آنها داشته ایم، نینجامد. « كپسول عرفان » ـ و بهتر بگوییم « كپسول تصوف » ـ راه حل خیلی خوبی است، چرا كه ظاهر و باطن و صورت و معنا را در یك كپسول واحد جمع می كند كه كاملاً « بی خطر » است، نه مثل كبریت های ایرانی! از همین جاست كه انواع و اقسام عرفان ها منشأ گرفته اند، مناسب برای همه انواع سلیقه ها. و برای ما هم عرفان « درویش جاویدان » كه مریدانی خوش آب و رنگ مثل خانم گوگوش داشت و یا عرفان آن خانم پریسا كه خیلی از دیندارها را هم دچار شك كرده بود كه: « نكند دنیا و آخرت را واقعاً می شود جمع كرد و ما غافلیم! » عرفان های متنوع دیگری هم در شعر نو و سپید و نقاشی مدرن و موسیقی اصیل و سینما و غیره ظهور كرده بودند كه حتی شاه و شهبانو و ولیعهد هم از آن بی نصیب نمانده بودند!اگر مگس بهترین ناقل میكروب است، تروریست ها بهترین ناقل این عرفان زدگی بودند؛ آنها چهره ای مسخ شده از باطن گرایی شرقی ها را به اروپا و آمریكا می بردند و هر روز پیغمبری را از یك گوشه مبعوث می كردند و مذاهبی چون « اكيسم » می آوردند كه سالاد رنگارنگی است از بودیسم و ذن و هندوییسم وآیین كنفوسیوس و... منتها از نوع وسترن ـ یعنی غربی ـ كه از یك طرف ظاهراً « نیاز به معنویت » را كه در همه انسانها هست ارضا می كند، اما از طرف دیگر، كاملاً « بی خطر » است و معارضه ای جدی با غرب ندارد... و باز هم این مذاهب عرفانی جدید توسط « مگس توریسم » و « پشه آنوفل انتشارات » به همان كشورها وارد می شد و جوانان سرگردان از همه جا بی خبر را كه از همان آغاز زیر « سرپوش نامرئی فرهنگ غربی » ـ كه توسط شبكه های جهانی ارتباطات و تبلیغات ایجاد شده اند ـ به دنیا می آیند و در زیر همان سرپوش به بلوغ می رسند، می فریفت. عرفان سرخپوستی آقای « كارلوس كاستاندا » هم از همان مرض هاست كه توسط پشه های آنوفل انتقال می یابد. در این انواع عرفان ها همیشه یك اصل مشترك است و آن این است كه « تقدس » به نفع « دنیا »، و به عبارت بهتر، به نفع « سلطه جهانی غرب » مصادره می شود و آن پس دیگر برای رسیدن به تقدس، آدم لازم نیست كه حتماً ملتزم به دین احكام آن باشد. این نوع تقدس و عرفان را باید در واقع وارونه تقدس دانست؛ یك معنویت وارونه كه با هر نوع زندگی جمع می شود.
در غرب، دین یك امر كاملاً وجدانی و شخصی است و به تعداد انسان ها می تواند خدای شخصی وجود داشته باشد و این نوع اعتقاد به خدا، از آنجا كه با هیچ التزام و تعهدی هم همراه نیست، طرفداران بسیاری دارد. تمدن اروپایی در طول این دو قرن اخیر، با همین شیوه ای كه عرض شد، همه ادیان و مذاهب را به نفع خود مصادره كرده است و اسلام آمریكایی هم به همین معنا، ظاهر و نفع خود مصادره كرده است و اسلام آمریكایی هم به همین معنا، ظاهر و پوسته ای بی مغز از اسلام است كه دست بیعت به آمریكا داده است. اسلامی اینچنین، اهل نفی و انكار و مخالفت و مبارزه نیست و اگر هم دست بر قضا گرفتار دشمنانی شود كه او را به حال خویش رها نكنند، برای مقابله با آنها روی به مبارزه منفی می آورد.
در میان روشنفكران جهان سوم، هستند كسانی هم كه مثل مرحوم جلال آل احمد خود را باز یافته اند و از دور باطل اسب عصاری بیرون آمده اند. اینها از روشنفكر جماعت قطع امید كرده اند و به نوعی، كم و بیش دریافته اند: « كسی باید بیاید گردنش گیر افسار تمدن اروپایی نیست و ریش پرفسور بزی(!) و یا سبیل نیچه ای هم ندارد و در میان حرف هایش هم، بی مناسبت یا با مناسبت، كلمات فرنگی بلغور نمی كند؛ او كسی است كه وقتی می آید مردم جلوی پایش بلند می شوند وصلوات می فرستند. آنها می گویند روشنفكران یك وصله ناجور است كه به عبای كهنه ما جور نمی آید. قبله نمای روشنفكر « اینترنت »، دانشگاه « ژوسیو » و یا بنیاد فرهنگی ـ هنری « فراهوله » در هلند را نشان می دهد و قبله نمای ما خانه ای سنگی در حجاز را.
از میان این آقایان روشنفكران، هستند كسانی كه همیشه خیال می كنند دعوا سر لحاف ملاست و بنابراین، همه اش دنبال یك اینترنت مینترنت و یا بنیادهایی چون فرهوله می گردند كه شكایت ما را بدانجا ببرند كه « ای هوار! در ایران روشنفكران را به هیچ نمی گیرند وبرای آنها تره هم خرد نمی كنند! » و ممكن است همین مقاله را نیز به عنوان مدرك با خود ببرند و كسی هم نیست كه به آن اجنبی ها بفهماند كه در این طرف كره زمین، و بخصوص در این منطقه شرق میانه، اصلاً روشنفكرانه در تقدیر تاریخی ملت نقشی ندارند؛ نه آنها مردم را می فهمند و نه مردم آنها را، برخلاف مغرب زمین كه در آنجا روشنفكری یك جریان تاریخی است كه بد یا خوب، پیوند فعالی بین آنها و مردم وجود دارد، اما در اینجا روشنفكر آدم منفعلی است كه اصلاً محلی از اعراب ندارد. كسی نیست به آن اجنبی ها بفهماند كه در اینجا آنچه هنوز در میان مردم زنده است اشعار رثایی محتشم كاشانی است نه معرهای آقای احمد شاملو؛ در اینجا كتاب « طوبا و معنای شب » سه بار تجدید چاپ می شود، اما یك نسخه از آن در خانه های مردم نیست و جز مشتی خانم ها و آقایان اشراف مترف غرب زده و بوالفضول، كسی به سراغ این چیزها نمی رود. كسی نیست به آن اجنبی ها بفهماند كه در اینجا سرنوشت روشنفكر به مرگی تدریجی ختم می شود حتی « علی جونی آقای مهرجویی » هم از عهده نجات از بر نمی آید.
فیلم « هامون » هم مخاطبی در میان مردم ندارد و جز در میان افرادی كه هر یك به نوعی و تا حدی این زبان تفهیم و تفاهم روشنفكری را می فهمند اعتلای عرفان و حتی ادای عشق و ایمان. در وجود این افراد فقط شهوت و حسد و كبر و نخوت و طاووس مسلكی، واقعی است و بقیه چیزها اداست و دلشان هم به همین ادا و اطوار خوش است؛ درست مثل « حمید هامون » كه در اولین ملاقاتش با « مهشید» در كتابسرای كذایی، هم « آسیا در برابر غرب » را به او می دهد و هم « ابراهیم در آتش » و چند كتاب دیگر از جمله كتاب « فرانی و زویی » جی. دی. سالینجر را كه نماینده نسل جدید نویسنده های آمریكاست... و این كتاب ها هیچ ربطی به هم ندارند.
اما این فقط بیماری آقای هامون نیست؛ آقای مهرجویی هم به همین بیماری مبتلاست، آن روشنفكر وازده دیگر « علی عابدینی » هم، كه از عرفان و درویش مسلكی آش شلغم شوربایی ساخته است كه در آن تار و و تنبور و لائوتسه و ذن و بودا و قرآن و یوگا و « حق حق و هوهو » و آرشیتكتور و كی یركگارد، در كمال صلح و سلم، كنار هم در پختن یك آش واحد شركت دارند. همه چیز وهمی است و در حد ادا و اطوار، و اگر آقای مهرجویی كتاب خوب « آسیا در برابر غرب » را خوانده و فهمیده بود، هرگز به اینجا نمی رسید كه بخواهد باطن گرایی شرقی و تكنولوژی مدرن را با هم جمع كند و پیام را در كتاب « ذن و روش نگهداری موتور سیكلت » ـ كه علی جونی به هامون می دهد ـ القا كند. این تلقی از عرفان(!) برای روشنفكران ما بسیار آشنا و ملموس است و بگذارید یك بار دیگر و در كمال صراحت عرض كنم كه « ادا » ست و غیر از ادا، هیچ.
خود آقای مهرجویی در مصاحبه اش با نشریه روزانه جشنواره فجر گفته است:
عارف فیلم « علی جونی خودش هامونی بوده و دورانی مشابه را گذارنده، معلق بوده و حالا به آرامش و ثبات رسیده. كلیشه ای از یك مد مرسوم این روزها به عنوان نمونه ای از یك عرفان زده جدید نیست. سعی شده كه واقعی تر و ملموس تر و تازه تر باشد...
آقای علی حاتمی هم در فیلم « مادر »، خوش باورانه،خارج از باغ هذیان های اگزیستانسیالیستی سوبژكتیویستی آقای هامون، تمدن اروپاییو عرفان را در وجودشخصیتی به نام « جلال الدین » جمع كرده كه یك صندوقدار بانك است. كشك خانگی عرفان و سوپ قارچ یك زندگی غرب زده! نام این آقا هم « جلال الدین » انتخاب شده تا نشان دهد كه « مولوی » های این عصر یك چنین كسانی هستند. خود آقای حاتمی هم در مصاحبه گفته است:
پرسوناژها همه آشنایند. اما هیچكدام سنتی و كلیشه نیستند. یك عارف داریم، عارف امروزی تر، اما این عارف به شكل عرفای رسم روز انگشتر عقیق به دست ندارد، یا پیراهن سفید بی یقه به تن ندارد، بلكه برعكس یك صندوقدار بانك است كه مرتب هم با و كتاب و پول سر و كار دارد.
... و هیچ كدام، نه آقای حاتمی و نه آقای مهرجویی، به این موضوع فكر نكرده اند كه شاید عرفان گل اركیده ای نباشد كه هر هویدایی بتواند به سینه اش نصب كند! روشنفكر جماعت آدم هایی سطحی هستند و به جلد كتاب ها و نامشان بیش تر از خود كتاب ها اهمیت می دهند. آنها معتاد به سطح هستند و هر چه سطحی است و با سطحی نگری روشنفكری مناسبت دارد، مثل ظاهر، ماده، رنگ، اسم، شهرت، قیافه، پز، مد... « اسم » كتاب ها را با یكدیگر رد و بدل می كنند یه خود كتاب ها را. این همه كه این آقایان سعی در مصادره عرفان به نفع خودشان دارند برای آن است كه این تنها طریقی را كه ملل این طرف كره زمین برای زنده ماندن و حفظ استقلال و مبارزه با تاراجگران اَزْرَق چشم و موطلایی دارند از آنها بگیرند. عرفان روح و حقیقت دین است و بدون آن، « شریعت » همان چیزی می شود كه اكنون در عربستان سعودی به اسم اسلام حاكمیت دارد، یعنی اسلام آمریكایی: ظاهری از شریعت كه با همه چیز جمع می شود جز با شریعت حقیقی.
در بحبوحه روی آوردن انسان های سراسر جهان به مذهب، در برابر این مذهبی كه راه خود را با شمشیر می گشاید، غرب در جست و جوی كوچه معنویتی است كه به یك هیچ آباد بی ضرر و بی خطر ختم شود و از این لحاظ، هم فیلم « هامون » و هم فیلم « مادر » ـ و مخصوصاً « هامون » ـ مسیری را طی كرده اند كه فرهنگ جهانی برایشان ترسیم كرده است: یك عرفان منفعل در برابر عرفان ستیهنده كسانی كه انگشتر عقیق به دست می كنند و پیراهن سفید بی یقه می پوشند. و بسیار جالب است كه این آقایان در هنگام اشاره به دینداران باز هم به تفاوت های ظاهری آنها با دیگران توجه دارند: انگشتر عقیق و پیراهن سفید بی یقه؛ اخر این پیراهن های بی یقه جایی برای بند كردن كراوات ندارد! « عرفان علی جونی » مشابه ژنریك عرفان خودمانی است كه اروپایی ها برای روشنفكران جهان سوم ساخته اند.
روشنفكر جماعت هیچ تعلقی به شرق وساحت عارفانه آن ندارند و اگر هم قرار است روزی این « مرض وابستگی و غرب زدگی فلاكت بار » ما حل شود، نسخه ای را باید آقای « پل توییچل » و یا كارلوس كاستاندا بنویسد. سر اینكه جناب « هوشی مین » این قدر در میان روشنفكران جهان سوم محبوب بود نیز همین است كه عمو « هو »، هم عارف بود و هم كمونیست(!)... و خوب، از عجایب مشایخ طریقت روشنفكری یكی هم آن است كه می توانند چیزهای متناقض را با هم جمع كنند(!) و البته این دیگر جمع نیست، تفریق است و همان طور كه گفتم، وقتی باطن عرفان را از دین تفریق كنیم چیزی كه بر جای می ماند یك جور مذهب خانقاهی است كه با چلوی چرب و چیلی و كباب برگ و سیگار وینستون و كنیاك سه ستاره و « دن خوان » و جی. دی. سالینجر و « تفسیر عتیق نیشابوری » و امامزاده ابراهیم و تار و تنبور و ... حتی ریش(!) جمع می شود . این همان « كپسول » ژنریك عرفانی » است كه آقای مهرجویی یا هامون از ترس و لرز شریعت سنتی و روضه خوانی و قربانی كردن و خون و كفن و حسین حسین... بدان پناه می آورد: « علی جونی » كنار سقاخانه ایستاده است و وقتی هامون كوچولو از میان جماعت عزاداران فرار می كند او را بغل می كند و پناهش می دهد. « بغل علی جونی » سمبل همان برزخی است كه تاراجگران ازرق چشم موطلایی می خواهند ما را به درون آن برانند با دست از این عرفان ستیهنده پرشور و شمشیر بسته برداریم.
« مهشید »، زن هامون، از آن « روشنفكرهای شاملویی » است كه خود را در مجلات « آدینه » و « دنیای سخن » پیدا كرده اند؛ از « كتابسرا » خرید می كنند و پاتوقشان « گالری سیحون » است و اولین راندووی آنها هم در كتابسراست... نماینده تمام عیار اینها در زمان آن ملعون، كیوان خسروانی و كامران دیبا بودند كه تا خرخره در یك اشرافیت فاسد لجن غرق بودند، اما قصرهایشان را با كاهگل و آب نما و بادگیر و طاق های گنبدی شكل و كاشی... می ساختند م وثل هامون و مهشید در جست و جوی احساس نوستالژی، به شاه عبدالعظیم و امامزاده ابراهیم و امامزاده یحیی می رفتند و حتی با لبان خمرآشنا و گناه آلوده خویش ضریح مقدس مردان خدا را هم می آلودند، اما در عین حال، با یكدیگر رسماً ازدواج می كردند و خانواده ای كاملاً مردانه(!) تشكیل می دادند.
اما عرفان نوع علی جونی(!) ظاهری آراسته تر و ضد عفونی دارد با این وصله ها هم به آن نچسبد و امروز اگرچه ممكن است آقای مهرجویی در شب نشینی های از ما بهتران توسط آقای شاملو و جناب براهنی و دیگران لعن و تكفیر شوند، اما چند ماه دیگر همه خواهند فهمید كه فیلم « هامون » چه خدمتی به جامعه روشنفكری ایران كرده است و آنگاه او را تحسین خواهند كرد؛ مهم این است كه هامون زنده بماند، كه می ماند.
كامو خودكشی و مرد و این آخر و عاقبت همه نیهیلیست هایی است كه « پوچ بازی » با هنگامی خوب است كه همه با علم به اینكه « بازی » است وارد آن شوند، اما اگر كسانی مثل صادق هدایت آن را باور كنند، آنجا خواهند رفت كه عرب نی انداخت. اما معمولاً كار بدینجا نمی كشد و روشنفكرانی مثل مهشید و حتی علی جونی یك سیستم عكسی دست و پا شكسته و التقاطی، اما با ظاهری موجه برای خود گیر می آورند و به آن آویزان می شوند تا از عاقبت « نیهیلیسم مزمن » در امان بمانند... آقای هامون باید به علی جونی آویزان شود وكسی نیست به او بگوید: « ثبات ناپایدار» است كه بالاخره تقش در می آید؛ مگر چهارپایه را تا كی می شود روی سه پایه نگه داشت؟ » عجیب است كه آقای سرودی هم كه در « ای ایران » نماینده روشنفكران و هنرمندان است كارش بالأخره به سقاخانه و زیارتگاه و شمع نذری و تمثال های قهوه خانه ای می كشد؛ همه آقایان به راه حل های مشتركی رسیده اند و باید تطهیر شوند! آقای مهرجویی هم مثل هامون در این شب تیره نیهیلیسم رخت آویزی ندارد تا ژنده و كپك زده خود را بیاویزد ـ به شب كه نمی توان چیزی آویزان كرد! ـ و به همین علت « هذیان » می گوید، هذیان های هامونی؛ و هذیان هم برای آنان كه تشخیص نمی دهند شبیه فلسفه بافی است. باور كنید كه روشنفكران وامانده فقط جلد و اسم كتاب ها را می خوانند و به یكدیگر كادو می دهند، نه خود كتاب ها را.
آقای هامون مثلاً در حال نوشتن رساله ای در باب « عشق و ایمان » است و فیلم هم می خواهد وانمود كند كه او به همان « تردیدی » كه در كتاب « ترس و لرز » كی یر كگارد وجود دارد رسیده است و حال آنكه آقای هامون اصلاً كتاب را نخوانده و فقط پز خواندن می دهد. كسی كه روشنفكری را بشناسد، می داند كه روشنفكری فقط یك « ژست » متفكرانه. كی یركگارد یك متفكر مؤمن مسیحی است كه از فلسفه « عبور » كرده وبه مسیحیت رسیده است؛ به عمق و روح مسیحیت، نه ظاهر آن. كتاب « ترس و لرز »، كه مثلاً محور فیلم « هامون » است، كتابی است درباره حضرت ابراهیم. در این كتاب مسئله قربانی كردن اسماعیل به دست حضرت ابراهیم، با عقل فلسفی مورد بررسی قرار می گیرد و به جواب نمی رسد. كی یركگارد می خواهد بگوید كه عقل فلسفی راهی به سوی نجات ندارد و آنچه درباره ابراهیم می توان گفت فقط این است كه یك « جهش ایمانی » برایش رخ داده است... اما آقای هامون ـ مهرجویی ـ درنیافته اند است كه اولین قدم برای رسیدن به این جهش ایمانی، ایمان آوردن به خداست. این ریسمانی است كه همه اعمال ابراهیم را به یكدیگر پیوند می دهد و اگر نادیده انگاشته شود، اصلاً عمل حضرت ابراهیم در قربانی كردن اسماعیل قبل توجیه عقلانی و عقلایی نیست كه نیست. عقل فلسفی چرتكه ای است كه فقط بلد است دودوتا چهارتا كند؛ این عقل « اقتصاد » را خوب می فهمد اما با « ایمان » میانه ای ندارد. ولی آقای هامون كه با این همه ناآشناست و حتی اسلام را هم در هیئت یك « سامورایی » می بیند كه گردن سامورایی ژاپنی را با شمشیر می زند، از كجا بداند كه كلید همه ماجرا در ایمان به خداست؟ ابراهیم می خواهد امر خدا را درباره قربانی كردن اسماعیل اطاعت كند. هر چند احتمالاً با عقل خودش هم این كار چندان موجه نیست. اما همه راز جیش ایمانی ابراهیم در همین « اطاعت از سر عشق و ایمان به خدا » ست و خلاف توهم آقای مهرجویی، اسماعیل هم مخالفتی ندارد و در برابر پدر خود تسلیم است. اما هامون به این نتیجه می رسد كه ابراهیم این كار را انجام داده است تا « معشوق خود را تسخیر كند و او را به دست بیاورد و... » همین توهم است كه او را در جست و جوی تفنگ شكاری پدربزرگ به خانه قدیمیشان می كشاند تا با كشتن مهشید، او را از آن خود كند. ولی در انجام این كار هم در می ماند و كارش به دریا می كشد و بقیه ماجرا...
اما پیش از آن، در مواجهه ای بین هامون و مادربزرگش، اقای مهرجویی می خواهد « بردید هامونی » را با شك آن پیرزن درمانده مقایسه كند؛ پیرزنی كه وسواس وضو گرفتن دارد، اما نماز نمی خواند و در وجود خدا و بهشت و جهنم شك كرده است و خوب... مقصود این است كه « دینداری سنتی » هم از این نیش روشنفكری بی نصیب نماند. اما باز هم موضوع همان است كه از قول سرژ دنی نقل شد: هذیان های هامونی. رؤیای روشنفكران جهان سوم را تسخیر كرده است. و بالأخره هم كار به دریا ختم می شود تا هامون تطهیر شود.
ولی زندگی هامونی تطهیرشدنی نیست. از چشم ما، علی جونی همان هامونی است كه ضد عفونی شده است، چادر چاقچور سرش كرده اند و آب توبه ظاهری بر سرش ریخته اند كه ما را فریب بدهد و انصافاً اگر ما را نتوانست بفریبد، داوران جشنواره هشتم را كه توانست! و حتی جایزه ویژه هیئت داوران را نیز به خود اختصاص داد. جایزه بهترین كارگردانی می تواند فقط مسائل تكنیكی فیلم را در نظر داشته باشد، اما جایزه ویژه هیئت داوران نمی تواند مسائل ارزشی را در نظر نداشته باشد.
بعضی ها می گویند كه مهرجویی « شك » خود را تصویر كرده است و این را باید مغتنم دانست، حال آنكه از خصوصیات شك واقعی یكی هم آن است كه آدم از شك خود فیلم نمی سازد و مثل مخملباف می رود سراغ خانه تكانی. البته در عمق فیلم، همان سرگردانی روشنفكران جهان سوم، و بخصوص شرق میانه، كه ناشی از دوگانگی غیرقابل حلی است كه میان فرهنگ جهان سوم و فرهنگ و تمدن اروپایی وجود دارد نهفته است، اما فیلم در این تردید و دوگانگی توقف ندارد. هامون را « علی جونی » از دریا نجات می دهد و زندگی علی جونی در نهایت، مجسمه همان نسخه ای است كه تاراجگران چشم آبی موطلایی در نقش پزشك برای ما پیچیده اند: یك عرفان منفعل التقاطی، یك مذهب خانقاهی توریستی مختلط تصوف و بودیسم و ذن و لائوتسه و تله پاتی و یوگا و دن خوان و اكنكار و یك كوچه پس كوچه معنوی، اما بی خطر و مهار شده. مبارك است!
در فصلنامه سینمایی بنیاد فارابی ـ شماره دوم و سوم از دوره دوم ـ مقاله ای چاپ شده است كه می خواهد تلاش فیلم « هامون » را « ورود در حوزه دین » قلمداد كند و خوب، علی الظاهر چنین مقاله ای نمی بایست كه مرا برآشفته كند، زیرا كه حقیر نه تنها بدم نمی آید كه همه چیز به نفع دین مصادره شود بلكه برآشفته كند، زیرا كه حقیر نه تنها بدم نمی آید كه همه چیز به نفع دین مصادره شود بلكه لذتی بیش تر از این برای خود سراغ ندارم كه مردمان را در حال ورود به حوزه دین(!) مشاهده كنم. ( والبته خوب می دانم كه با این حرف تمام پرستیژ روشنفكری خود را به باد خواهم داد. ) اما آنچه كه مرا واداشت تا قلم بردارم و بنویسم، « دفاع از ساحت دین » است.
گویا این روزها همه چیز نیازمند به دفاع است ـ حتی دین ـ و آن طور كه معلوم است، نیاز دین به دفاع، از همه آن چیزهای دیگر بیش تر است. دین چیست؟ و چگونه می توان دریافت كه امری در حوزه دین قرار دارد یا خیر؟
در مقاله مذكور، نویسنده « هامون » را در نسبت های مختلف مورد ارزیابی قرار داده است: نسبت « هامون » با كی یركگارد، « هامون » و نسبت آن با جریان های روشنفكری، « هامون » و نسبت آن با دین، نسبت « هامون » با مخاطب، و بالأخره جمع همه این نسبت ها. بنده خیال جواب گفتن به یكایك این ارزیابی ها را ندارم، چرا كه اصلاً نویسنده از همان آغز « هامون » را آن سان كه خود می خواهد دیده است نه آن سان كه هست و بنابراین، هیچ یك از این ارزیابی ها نمی تواند با واقعیت تطبیق پیدا كند.
اگر نویسنده مقاله « درباره فیلم هامون » همه این كلیات و اشعار بسیار زیبا اما بدون مناسبت را با توهم خویش از « هامون » می داد ولی این جمله را كه خواهم گفت نمی نوشت، اگرچه مروارید را در لجنزار انداخته بود و نتیجه قرن ها عرفان و تفكر ولایی را برای دفاع از امری كه اثبات یا عدم اثبات آن كوچك ترین مسئله را حل نخواهد كرد به دور ریخته بود، اما بنده دست به قلم نمی بردم و چیزی نمی نوشتم، هر چند كه بنده هم از این مقاله كه می نویسم انتظار شق القمر ندارم. دل من هنگامی به در آمد كه دیدم نویسنده مقاله، علی عابدینی قارچ مسلك را كه از تصوف و تفكر و علم و تكنولوژی و اصلاً از حیات جز ظاهری گسسته از باطن برنگرفته بود و به همین علت توانسته بود بار و تنبور و آرشیتكتور و تصوف و اذن و موتورسیكلت و ادا و اطوار روشنفكری و « سپهری » بازی... را با هم جمع كند، مظهر ولایت انگاشته بود ونوشته بود:
در اینجا به ولایت و به معرفت ولی عصر(عج) اشاره می كند چنانكه مولوی می گوید: پس به هر دوری ولیی قائم است آزمایش با قیامت دائم است، و علی عابدینی در نظر هامون مظهر ولایت می باشد.
وپیش خود گفتم: نه! آخر تو را به خدا این حرف های زیبا چه ربطی دارد به آن شخصیت بی هویت مسخره ای حكه معلوم نست از كدام ذهن مغشوشی تراویده است؟ چرا دین را این قدر تنزل می بخشند كه اسم مبارك آن بزرگوار در كنار نام این شخصیت موهوم قرار گیرد: و اصلاً این بیت اگر افاضات معجبانه نباشد چه ربطی به این موضوع دارد؟... و قلبم آن همه گرفت كه جز با گریه باز نشد. به راستی بر غربت دین و هر آنچه با دین پیوند دارد باید هم گریست.
نویسنده آن مقاله لابد خود از دینداران است و مثل من دلش می خواهد كه همه سخن از دین بگویند، اما چطور این ساده ترین مسئله را از یاد برده است كه اصلاً دین در نسبت با خدا نسبت با خدا طلوع و غروب پیدا می كند و اصلاً تا هامون با خدا را مورد بررسی قرار نداده است؟ هامون از همان اول غافل از خدامت و تا آخر هم در همین غفلت می ماند و با این غفلت وجود دارد امكان نجات موجود نیست، علی الخصوص هنگامی كه منجی هامون یعنی علی عابدینی هم در غفلت مضاعف از خداست
نویسنده مجموعه ای از احكام را بدون استدلال و بدون آنكه حتی اشاره كند كه این احكام چه ارتباطی با فیلم دارند و اصلاً از كجا پیدا شده اند سر هم می كند و نتیجه می گیرد كه « تلاش » فیلم « هامون » ورود در حوزه دین است. اگرچه در طول مقاله اصلاً سخن از تلاش نیست، بلكه هامون نه در مرحله « سعی » كه در مرحله « وصول » قرار دارد و با حضرت ابراهیم(ع) و اولیاء الله مقایسه می شود. فی المثل از همان آغاز، اینكه هامون می خواهد همسر خویش را فدا كند قیاس می شود با قربانی كردن اسماعیل و گذشت كی یركگارد از نامزد خویش، رژینا. من نمی دانم ونسنده مقاله همین قدر كه نشان می دهد ساده لوح و بی تأمل است یا این گونه وانمود می كند، و یا شدت علاقه او به فیلم « هامون » كار دستش داده و او را نسبت به این مسئله غعلت بخشیده است كه اصلاً اگر این فدا كردن همسر « محضاً لله » نباشد نه تنها « قطع تعلق » نیست و به « قرب » نمی شود بلكه فرو رفتن در باتلاق تعلقی دیگر فراتر از تعلقات پیشین به همسر و فرزندان است. ابراهیم به خاطر خدا از اسماعیل در می گذرد؛ تو را خدا كسی به من نشاین ارائه دهد از اینكه هامون نیز محضاً لله از مهشید درمی گذرد
من واقعاً از ساحت دینداران عذر می خواهم كه ناچارم این گونه بنویسم، اما چاره ای نیست. نویسنده محترم مقاله « درباره فیلم هامون » دلیلی ارائه نمی كند و فقط حكم صادر می كند كه چنین است و چنان است. آخر شواهد این قطع تعلق برای فرب به خدا كجاست؟ در سراسر فیلم نشانی از دین نیست، و نویسنده آن مقاله باید توجه داشته باشد كه رها كردن همسر و كشتن او منجر به آنجا كشد كه انسان محضاً لله روی به قطع تعلقاب بیاورد، آن وقت است كه این كار می تواند مفید فایده قرب باشد و آن هم نه با كشتن معشوق و محبوب! حضرت ابراهیم از جانب خدا مأمور به قربانی كردن اسماعیل می شود و تازه از همان اولین بار نیز رؤیای خویش را متضمن حقیقت نمی پندارد. این هامون بدبخت گمراه بیچاره را چه كسی مأمور به كشتن همسر خویش كرده است؟ آیا هامون به خاطر خدا ترك خانمان و همسر و آشیانه می گوید؟ باز هم تكرار می كنم كه اگر ترك تعلقات به خاطر خدا نباشد، به قطع تعلقات نمی انجامد و فرد گمراه تر می شود و بیش از پیش اسیر در وابستگی ها.
دلیلی كه نویسنده مقاله می آورد آن است كه جون هامون موضوع تز خویش را « كی یركگارد » قرار داده، پس همچون او به مسیح زمان خویش است. واقعاً عجیب است! سراسر فیلم حكایت از آن دارد كه هم هامون و هم صورت واقعی او ـ مهرجویی ـ گرفتار ظاهربینی روشنفكری هستند و هیچ چیز را درست نمی فهمند: نه كی یركگارد را، نه « آسیا در برابر غرب » را، نه ابراهیم را و... نه حتی « فرانی و زویی » را. لازمه آنكه هامون، ابراهیم و كی یركگارد را فهمیده باشد آن است كه ایمان آورده باشد به وجود خدا، واگرنه، هیچ یك از آن نخواهد داشت.
عجیب است كه در مرحله بعد نیز نویسنده مقاله مزبور همان استدلال را تكرار می كند:
كتابهایی كه در فیلم دیده می شود « آسیا در برابر غرب » تألیف داریوش شایگان و « دمیان » هرمان هسه، « داستان پیامبران در كلیات شمس » و« تعالیم هندی » است. این امر دلالت بر این این دارد كه چگونه هامون در یك مرحله تحقیق بسر می برد...
نشان دادن كتاب كه دلیل نمی شود! « هامون » اصلاً نشان دهنده تحول مورد نظر نیست و تازه باز هم برای سومین بار تكرار كنم كه آن تحول كه منتهی به دیندار شدن می گردد ممكن است نظراً رخ دهد، اما هرگز در مرحله نظر توقف ندارد و آثار عملی آن، چه در حركات و سكنات و چه در گفتار، ظاهر می شود، و تنها تحولی كه به دیندار شدن می انجامد ایمان آوردن به خداست، نه ترك همسر، نشان دادن كتاب(!) مخالفت با مدرنیسم متظاهر، مخالفت با روشنفكری بوتیك دارانه و غیره...
آقای هامون نوعی از روشنفكری را نفی می كند و نوع دیگری از روشنفكری را اثبات می كند و اتفاقاً این نوع روشنفكری كه خود او به آن گرفتار است خطرناك تر است. این نوع از روشنفكری نیز متظاهر است و اینكه آقای هامون فیلساز علاقه به نمایش دادن جلد كتاب ها و تظاهر به تفلسف دارد ناشی از همین مرض روشنفكری متظاهرانه و لاعلاج است، واگرنه، با نشان دادن جلد كتاب ها كه نمی توان فیلم فلسفی ساخت! هامون سرگردان است، همین و همین. و به همین علت نیز هست كه با آخر فیلم ـ و حتی بعد از آن ـ درنمی یابد كه ریشه همه گرفتاری های او عدم اعتقاد به دین و دوری از خداست.
یكی از جملابی هم كه سوتیتژ شده است و با رنگ خاكستری صفحه را زینت بخشیده، همین است كه:
كی یركگارد می خواهد رژینا، نامزد خویش را در اوج دوست داشتن فدا كند و هامون، همسر خویش را. انسان تنها به این طریق است كه به مرحله ایمان خواهد رسید.
و این حرفی است سراپا غلط، چرا كه « ایمان » دارای مراتب است و با اولین مرتبه آن، كه « اعتقاد به خدا » ست. آدم در جرگه دیندارها ورود می یابد و در آخرین مرتبه آن همچون ابراهیم در می یابد كه هر وابستگی، غیر ربط و تعلق به حق كه عین ذات آدمی است، او را از خدا دور می كند و در این مرحله است كه آدم در می یابد كه « عشق به همسر » تعلق است و آنگاه روی به ترك تعلق می آورد و آن هم نه آنكه قصد كشتن همسر خویش را پیدا كند!... و در آخرین منزل كه « كمال الانقطاع » است، نه آنكه انسان همسر و فرزند خویش را دوست نداشته باشد و از مردمان به كوه و دشت بگریزد و خود را به دریا بیندازد، بلكه از آن پس دیگر همسر و فرزند خویش را با عشق خدایی دوست خواهد داشت، یعنی اوئ خود در این مرتبه خلیفة الله است و به واسطه او مهر و لطف خدا به بندگانش تجلی خواهد كرد و اگر جز این بود هرگز آخرین پیامبر خدا بر مرگ فرزند خویش نمی گریست.
هامون به بن بست نیهیلیسم مزمن رسیده است و انتحار می كند و آنچه نویسنده مقاله مزبور معرفت ورود در حوزه دین و... نامیده است چیزی جز تحقق این نیهیلیسم پیشرفته و یأس انگاری متافیزیكی در حیطه های مختلف زندگی هامون نیست.
عده ای نیز پنداشته بودند كه آقای مهرجویی در رسیدن به بن بست هامونی و طرح شخصیت علی عابدینی متأثر از انقلاب اسلامی و تفكر دینی است. خود بنده نیز اگرچه به شدت از فیلم هایی چون « هامون » بیزار هستم، اما می پنداشتم كه فیلم « هامون » انعكاس نوعی كج فهمی دینی و به عبارت بهتر، انعكاس تفكر دینی در آیینه كج و معوج وجود كسی است كه حتی اولین شرط ورود به حوزه دین یعنی « خداپرستی در وجودش به تمامی محقق نگشته است. اما بعد، چند روز قبل یك جست وجوی اتفاقی در آت و آشغال های قبل از انقلاب بریده ای از روزنامه كیهان را به دستم رساند مربوط به سال 2537 ( یعنی 1357 ) ـ تاریخ روز و ماه را هر چه گشتم نتوانستم پیدا كنیم. در این روزنامه، متن كوتاه مصاحبه ای با آقای مهرجویی چاپ شده است. طرح « هامون » از پیش از انقلاب در ذهن آقای مهرجویی وجود داشته است و من فكر می كنم در این طرح، آقای مهرجویی متأثر از القائاتی بوده است كه آن روزها فضای فرهنگ و هنر این مرز و بوم را اشغال كرده بود: نوعی عرفان غیر دینی و بی ضرر كه مظاهر آن افرادی چون سهراب سپهری و پریسا... بوده اند. و این سخن منافی این اعتقاد من نیست كه به هر تقدیر در شعر سهراب سپهری می توان تجلیاتی زیبا از روح كویری ایران و نوعی واكنش نوستالژیك در برابر غرب زدگی و سیطره تكنولوژی پیدا كرده؛ اما در فیلم « هامون » حتی تجلیاتی از این نوع نیز وجود ندارد، چرا كه نشانی از صداقت در آن نیست.
منبع از سی دی هنر خاکی
.jpg)

گفتوگو با دکترحسن بلخارى
چكيده:
اين گفتوگو با عنوان فرعى «فيلمسازان آمريكايى، مهدويت را نشانه گرفتهاند» به چاپ رسيده است . جهان امروز جهان تصوير است و مساله آيندهنگرى (فيوچريسم) در دهههاى گذشته براى غرب بسيار مطرح بوده است. آيندهنگرى در غرب، ريشه در روش علم تجربى، نگرشهاى سياسى و انديشههاى مذهبى دارد . آمريكا با نشان دادن آينده تاريك و خونين بشر در فيلمهاى خود، سعى دارد خود را منجى آينده بشريت معرفى كند . مساله مهدويتبراى غرب پس از انقلاب اسلامى ايران مطرح شد .
جهان امروز، جهان تصوير است و عمدهترين مصداق اين تصوير، سينماست . پستمن در كتاب زندگى در عيش، مردن در خوشى سه دوره يا سه سپهر را براى انتقال معلومات ذكر مىكند: دوره انتقال معلومات به وسيله زبان، دوره مكتوب و بالاخره دوره تصوير (سينمايى و تلويزيونی).
امروز نه تنها قدرتها از عنصر تصوير بالاترين استفاده را مىكنند، بلكه ذهنيت مخاطبها هم چنين قدرت و جايگاه پذيرشى را دارد . ما در شبانهروز بين 78 تا 79 درصد اطلاعات دريافتى را از چشممان به دست مىآوريم . طبق تحقيقاتى كه طى 10 تا 15 سال گذشته صورت گرفته، انسان با نيمكره راست مغزش با اطلاعات برخورد شهودى مىكند و اين اطلاعات، بزرگترين و عميقترين تاثيرات را روى شخصيت انسان مىگذارد . بنابراين، تصوير، كارآمدترين عامل نه تنها براى انتقال معلومات، بلكه براى تاثيرگذارى روى شخصيت و روان افراد است .
غرب در ذات تكنولوژيكى خودش تفوقطلب است . در فلسفه علم مطرح مىشود كه علم فى حد نفسه قدرت مىآورد و به قول فرانسيس بيكن در آغاز رنسانس: «هدف نهايى علم، قدرت است» . در چنين فضايى، غرب براى اعمال اين قدرت و كسب مطامع بيشتر، از تصوير بهترين استفاده را مىكند . هاليوود مركز فيلمسازى آمريكاست كه در هر سال 700 فيلم توليد مىكند و سالانه حدود 15 ميليارد دلار سود خالص دارد و نزديك به 78% سينماها و تلويزيونهاى جهان از آن تغذيه مىشوند . در غرب فيلم خنثى وجود ندارد . الآن مهمترين كارى كه غرب مىكند اين است كه مبانى نظرى خودش را كه محصول ايدهها و اهدافش استبه زبان تصوير ترجمه مىكند . من بزرگترين ويژگى غرب را ترجمه معنا به تصوير مىدانم; چون روانشناسى مدرن بيانگر اين است كه تاثيرى كه تصوير دارد، هيچ كلامى ندارد و بحثى در روانشناسى داريم كه هر تصوير معادل هزار كلمه است .
كار ديگر تصوير و سينما، درگير كردن احساس و ادراك به صورت توامان است . وانگهى، تصوير يك زبان بينالمللى است كه حتى بدون دانستن زبان و كلام ديگرى مىتوان از طريق تصوير، پيام را به همه كس در هر شرايطى منتقل ساخت . يكى از اهداف اصلى غرب، جلب افكار عمومى است . در فضايى كه دموكراسى اصل مىشود، راى عمومى قدرتساز است و به همين دليل بايد روى افكار عمومى تاثيرگذارى كنيم .
در دهه 90 دو نظريه جدى پيرامون «مدينه فاضله» يا آرمانشهر مطرح شد: يكى «نظم نوين جهانى» كه از سوى جورج بوش مطرح شد و ديگرى «پايان تاريخ» فوكوياما . اين دو مساله به نحوى از نيتسياسى غرب در جهانى شدن (globalization) و ايجاد يك فرهنگ جهانى و تحميل آن بر جهان پرده برمىدارد . مجموعه فيلمهايى كه در اين دو دهه، بهويژه پس از طرح نظم نوين ساخته شده، اهداف غرب را بهخوبى نشان مىدهد . براى مثال، آمريكايىها فيلمى به نام «روز استقلال» ساختهاند كه جلوههاى ويژه بسيارى دارد و بهشدت بر روى آن تبليغ شد . در اين فيلم، يك گروه فضايى به كره زمين حمله مىكنند و آمريكايىها دفاع مىكنند و در نهايت، در روز استقلال آمريكا اينها دشمنان را دفع مىكنند . پيام اين گونه فيلمها اين است كه آمريكا و نظام حاكم بر غرب تنها سيستمى است كه جهان را از خطراتى كه در آينده رخ مىدهد، حفظ مىكند . در فيلم پيشگويىهاى نوستر آداموس نيز آمريكاست كه در مقابل مسلمانان مىايستد; يا مثلا بازى كامپيوترى خيلى مشهور «يا مهدى» كه اسم اصلىاش «جهنم خليج فارس» است، خليج فارس را مركز حركتهاى تروريستى جهان جلوه مىدهد . از بعد روانشناسى، اين بازى، افراد را نسبتبه امام زمان و لفظ «يا مهدى» شرطى مىكند; ولى وقتى باطن قضيه را نگاه مىكنيد، مىبينيد پيام ديگرى هم دارد كه حضور نظامى آمريكا در خليج فارس را توجيه مىكند . هاليوود در سال 2000 فيلم «ماتريكس» را ساخت كه فروش و استقبال غيرمنتظرهاى داشت . در اين فيلم، هويت انسان آينده كه به ماشين تبديل شده است، زير سؤال مىرود، اما نجاتى كه براى فرار از اين بحران ذكر مىشود، شهرى استبه نام صهيون . (Zion) در دهه 50 نيز ميليونها دلار براى ساختن فيلمهايى مثل «بن هور» و «ده فرمان» هزينه شد تا اسرائيل را كه در آن دوره شديدا دچار بحران مشروعيتبود، نجات دهد .
بحثهاى آخرالزمان (فيوچريسم) كه توسط كسانى چون تافلر، فوكوياما، هانتينگتون، برژينسگى و ... مطرح مىشود، در سينماى غرب نيز بازتاب دارد . واقعيت اين است كه بحث آيندهنگرى در غرب خيلى جدىتر از فضاى ماست . هرچند اين موضوع در فرهنگ تشيع ناب در همه ابعاد سياسى و اجتماعى و فرهنگى مطرح است، ولى در ذهن عامه تنها در بعد مذهبى مطرح است . در غرب اين موضوع در تمام ابعاد فوقالعاده جدى است . آيندهنگرى در غرب، ريشه در روش تجربى علم دارد كه به پيشبينى پديدهها مىپردازد . در تمدنهاى علمگرا، روانشناسى و جامعهشناسى و سياست نيز آيندهنگر مىشوند و دنبال سيستمهايى مىگردند كه به آينده نفوذ كند . فيلم آمريكايى «روح» يا «شبح» (Goast) كه چند اسكار گرفت، به نوعى همين مضمون را دنبال مىكند و مىخواهد بگويد انسان معاصر، شيداى شكستن ديوار تاريخ است; مىخواهد به آينده نفوذ كند و چون قدرت علمى دارد، مىخواهد آينده را خودش بسازد . البته اين آيندهنگرى در غرب ريشه در مسائل سياسى هم دارد . مثلا در فيلم «نوستر آداموس» مىخواهد بگويد چنين حوادثى محقق خواهد شد; اما ما مىتوانيم تغييرش بدهيم .
يكى ديگر از اسباب آيندهنگرى در بين انديشمندان غربى، مساله مذهب است . شما به كاركرد افرادى مثل جرى فالول و مؤسسه «كلوپ اخلاقى» نگاه كنيد . در اكثر تمدنها اعتقاد بر اين بوده است كه در پايان هر هزاره يك سرى تحولاتى رخ مىدهد . در سال 2000، حدود 61 فرقه منتظر ظهور عيسى مسيح بودند و يهودىها آمده بودند در دروازه شرقى بيتالمقدس دوربين گذاشته بودند كه حضرت مسيح اگر نزول اجلال كرد، فيلمش را بگيرند.
مجموع اين قضايا يك پيوندى بين نظريهپردازان، سياستبازان و تصويربرداران غرب ايجاد مىكند . مثلا آقاى گاسپار وان برگر، وزير دفاع سابق آمريكا، كتاب جنگ بعدى (War Next) را مىنويسد و بخشى از آن را به سال 1999 و 2000 و بخشى از آن را به ظهور محمد منتظرى [!؟] در ايران اختصاص مىدهد و چيزهايى را كه نوستر آداموس گفته بود مجددا زنده مىكند .
تنها تمدنى كه منجى و موعودش يك موجود زنده عينى است، شيعه است . تمدنهاى ديگر، منجىشان را قاب كردهاند، زدهاند به سينه آسمان . يعنى موعود آنان يك موجود ذهنى است (1) و در زندگى تجلى ندارد، برخلاف موعود منجى شيعه كه كاملا عينى است . منتهى ما نياز به مترجمانى داريم كه اين تجلى باطنى مذهب شيعه را بياورد و وارد جامعه كند . در شيعه، دليل حجيت اجماع را هم حضور معصوم مىدانند . نقش حضور امام زمان عليه السلام در پيروزى انقلاب اسلامى ايران نيز جدى است . ميشل فوكو، كلر برير و ديگران در اين بحث ابتدا امام حسين عليه السلام و بعد امام زمان را مطرح مىكنند و در كنفرانس تل آويو افرادى مثل برنارد لوئيس، مايكل ام . جى . جنشر، برونبرگ و مارتين كرامر بر اين بحثخيلى تكيه مىكنند . آنها در تحليل انقلاب اسلامى، به «نگاه سرخ» شيعيان، يعنى عاشورا و «نگاه سبز» شان يعنى انتظار مىرسند . (2) جمله مشهورى دارند كه: «اينها به اسم امام حسين عليه السلام قيام مىكنند و به اسم امام زمان عليه السلام قيامشان را حفظ مىكنند .» يعنى حضور امام عليه السلام براى ما در بطن سياست و فقه ما يك حضور زنده و عينى است . اما شيعه در ترجمه معانى خودش به زبان روز مشكل دارد . ما برخلاف غربىها اين معنا و مفهوم را به زبان عامه و برهان عامه ترجمه نكردهايم . ما نياز به حكيم داريم . فعل حكيم، ترجمه و تنزيل و تمثيل معناست . غرب قدرتش به بيانش است; نه محتوايش . ما خيلى چيزها را هميشه مىبينيم; اما چون به ديدن عادت كردهايم، ديگر به رمز و رازش پى نمىبريم . گاهى شما براى فهم كامل يك چيز بايد جايت را عوض كنى; بايد فاصله بگيرى تا آن را از بيرون ببينى . ما چون عاشقى مىكنيم، نمىدانيم حامل چى هستيم . من وقتى بدانم چه دارم، حافظش هم هستم . مسلمين اگر نمىفهمند كه سرمايهشان دارد به تاراج مىرود، از بىعرضگى آنها نيست; نمىدانند چه دارند . شما اگر حامل معنا باشيد، مرعوب ابزار [سينما] نمىشويد . آنكه حامل معنا باشد، حامل ابزار مىشود; نه محمول ابزار . ما مىتوانيم از ابزار آنها هم استفاده كنيم و امام زمان (عج الله تعالی فرجه) را مطرح كنيم.
براى غرب، مساله مذهب تشيع پس از ظهور صفويه در ايران و اوجگيرى اهداف استعمارى غرب نسبتبه شرق و ايران جدى شد . منتها مساله مهدويت پس از پيروزى انقلاب اسلامى براى اينها مطرح شد . اينها وقتى با انقلاب اسلامى مواجه شدند، غافلگير شدند . رئيس سازمان سيا اين نكته را در سخنان خود گفته بود . از اين جهت در فيلم «نوستر آداموس» كه در سال 80 و 81 مطرح شد، خيلى خام با اين مساله برخورد مىكنند . در سالهاى اوليه انقلاب، مقالات، كتابها و فيلمهاى مختلفى در اين باره ساخته شد; اما از دهه 90 سبك كار را عوض كردند . ديدند اگر بيايند امام زمان شيعيان را نفى كنند، به نحو ديگرى اثباتش كردهاند; چون در جهان اين حالت وجود دارد كه چيزى را كه غرب نفى كند، حتما يك ارزشى دارد . لذا در اين دهه فيلمهايى مثل «صهيون» و «آمارگدون» و ... ساخته مىشود كه به جاى تخريب اين طرف، به اثبات مدعاى غربيان در زمينه آينده جهان مىپردازد
احمد شاملو در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد
اخوان ثالث در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد
بهرام بیضایی در مراسم خاکسپاری فروغ فرخزاد
باز هم داستان به نحوی به همان روزگار نه چندان دوری باز می گردد كه تهران قدیم در سرازیری مست فرنگ شدن افتاده بود؛ اول آدم ها و بعد اشیا... عهد قجر آخرین دوره اضمحلال تاریخی این قوم است پیش از سلطه تمام عیار شیطان پیر... و نمی دانم آن آشی كه در سفارت انگلیس پخته بودند چه معجونی بود كه همه را « آشخور » كرد، غیر از روزه دارها را! كفر فرنگی مثل آسفالت سیاه داشت همه كرت ها و مزارع سر سبز را می پوشاند تا راه اتومبیل را هموار كند و از آن بدتر، آدم ها را بگو كه هفتاد و دو رنگ شهر فرنگ آن قدر در خط و خال كراواتی كه گریبان گیرشان شده بود غرق شده بودند كه سر ریسمان را نمی دیدند كه در دست كیست!
دلبستگی به این دوره چه معنایی می تواند داشته باشد؟
روشنفكران این دیار لااقل با ما مردم در عشق به ضریح و پنجره های فولاد، آجر قرمز و بهار خواب و حیاط و كاشی های آبی و گلدان های سفالی و یاس و اقاقیا و اطلسی و قرنفل و شمعدانی در باغچه های دور حوض های پاشویه دار و تخت های چوبی و قالی و گلیم شریكند و فقط تفاوت ما با آنها در آنجاست كه ما با این اشیا و در این فضاها زندگی كرده ایم، جان خود را لعاب آبی كرده ایم و بر سفال ها زده ایم، روح خود را به پنجره های فولاد امامزاده ها دخیل بسته ایم، عشق های جوانیمان بوی گل یاس و شب بو می داده است و بعد خانه بختمان را با آجر قرمز ساخته ایم و در حوض های پاشویه دار وضو گرفته ایم و بر سجاده هایی از گلیم نماز خواند ایم، اما این آقایان و خانم ها با همه این اشیا و فضاها، مثل توریست های وارفته، پیوندی نوستالژیك داشته اند. در مغرب زمین نیز روشنفكران دلبسته اشیای عتیقه اند و خودشان هم نمی دانند كه چرا؛ خودشان هم نمی دانند كه در اشیای كهنه به دنبال آن روحی می گردند كه هر چه زمان بیش تر می گذرد و زالوی تكنولوژی بیش تر و بیش تر خون گردن آدم را می مكد،مثل فانوسی كه نفتش تمام شده، دارد می میرد. آدم هم آدم های قدیم! ما خودمان را در گذشته ها جا می گذاریم و می گذریم واین نوستالژی شاید آن غم غربتی باشد كه آدمیزاد ازدوری خودش دارد. بگذریم كه روشنفكران ما فقط ادایش را درمی آورند...كاشكی این اداها واقعیت داشت! حتی یك فحش واقعی بهتر است ازهزارسلام دروغكی!l
آن مادر قاجاری كه همه نمازهای صبحش را بعد ازطلوع آفتاب می خواند مادر ما نیست. پس مادر كیست؟ شاید مام وطن باشد كه جوجه هایی ناقص الخلقه به دنیا آورده و حتی در میان آنها یك تخم غاز هم پیدا شده است دشداشه پوش و لچك به سر، كه قدقد شاعرانه ای دارد و در عین حال، زورش حتی بر زهتاب ها هم می چربد!
شخصیت ها وصله های ناجوری هستند دوخته شده به یك لحاف چل تكه... كسی نیست بپرمد مگر لحاف دوزی چه اشكالی دارد! هیچ. یاد « هزار دستان » افتادم، با آن پراكندگی ناشیگرانه در پرداخت و « حاجی واشنگتن » با آن میزانسن هایی كه یا اولش جور بود آخرش در می رفت و یا اولش ناجور بود، آخرش درست می شد و باز هم همان دیالوگ های پرتكلف و پر ادا كه برازنده هیچ دهانی نیست. لچك به سر فیلم « مادر » هم مثل همان سرخپوست فیلم « حاجی واشنگتن » بود؛ یك قارچ بدون ریشه، یك خیال خام ناپرورده.
در میان جوجه های ناقص الخلقه ماكیان وطن، یك صندوقدار عارف مسلك هم بود كه سعی می كرد همه اش كلمات قصار بگوید: « شبش راباید بی چراغ روشن كرد خان داداش »، خطاب به زهتابی كه قاعدتاً نمی توانست بین این حرف های عطر زده با روده های بوگندوی گوسفند تفاوتی قائل شود. و اگر عرفان با صندوقدار بانك جمع شود، لابد همه این تاریخ هزار ساله ما كشكی است كه در آش مشروطه ریخته اند! روشنفكران این دیار از همه چیز فقط به نوع « لائیك » اش علاقه دارند؛ رمان لائیك، نقاشی لائیك... و حتی « عرفان لائیك ». و البته در ایماژهای شعر سپید، بر خلاف واقعیت، همه كلمات و معانی متناقض را می توان با یكدیگر جمع كرد. یادتان هست درست در بحبوحه جنگ، یك راهب غرب زده بودایی (!)، بی خبر از همه جا، آمده بود و هر از گاهی روی یك طبل كوچك می كوبید تا خداوند صلح را میان ما و بعثی های جنایتكار برقرار كند؟! فكر می كردم فقط راهب های غرب زده بودایی این همه از ما دور هستند.