|
سینماتوگراف نوشتن با تصاویر در حرکت وبه همراه صداست.
|

تدوین فیلم «صداها»(فرزاد مؤتمن) که طی سی جلسه فیلمبرداری شد، تولید آن سی روز طول کشید، از سیام دی ماه کلید خورد و سیام بهمن به اتمام رسید، توسط «مصطفی خرقهپوش» آغاز شد. «منیژه حکمت» یکی از تهیهکنندگان فیلم «صداها» اظهار داشت: تدوین فیلم «صداها» توسط مصطفی خرقهپوش در عروج فیلم آغاز شده است و حدود سه ماه برای تدوین فیلم زمان اختصاص دادهایم و بعد از آن صداگذاری فیلم نیز توسط آقای آبنار درعروج فیلم انجام میشود.
وی افزود: نمایش عمومی فیلم «صداها» بستگی به سیاست پخشکننده فیلم دارد و هنوز مشخض نیست که ما «صداها» را برای جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر بگذاریم و یا اکرانش کنیم.
به گزارش فارس، «صداها» طی سی جلسه فیلمبرداری شد و تولید آن سی روز طول کشید. سیام دی کلید خورد و سیام بهمن به اتمام رسید!
|
سعيد عقيقي جهان جاي غريبي است و جايي که ماييم؛ شگفتي ها بيشتر است و ما در آن غريب تر. به عنوان نويسنده بي تريبون اين ساليان، شگفت زده ام که بر ما چه گذشته است؟ آيا مي دانيم که داريم از خودمان سندهاي خفت بار بي دانشي و بدتر از آن، مباهات به بي دانشي را برجاي مي گذاريم؟ آيا ستايش هاي بي پشتوانه و حقيرانه مان را بر بدترين فيلم هاي اين سال ها به ياد مي آوريم؟ آيا متوجه هستيم که ما هم داريم نقش يکي از ده ها مانع بين سينماي متفاوت و مردم را بازي مي کنيم؟ به عنوان نمونه، به جوانان بسياري برخورد کرده ام که از نوشته هاي سينمايي نويسان بر فيلم آتش سبز شگفت زده اند و مي پرسند؛ «چه چيز اين فيلم تا اين حد ناراحت کننده است؟» پاسخ در واقع بسيار ساده است. فيلم به اندازه کافي لوده و مضحک و پيش پا افتاده نيست. بارها شنيدم که گفته اند در سالن نمايش فيلم پرنده پر نمي زد و همه در همان دقايق نخست سالن را ترک کرده اند. در سالني که من فيلم را ديدم، حتي يک نفر هم صندلي اش را ترک نکرد. در عوض، هنگام نمايش فيلم برگزيده جشنواره در همان سالن، تماشاگران با توجه به خالي بودن فيلم، با صداي بلند با هم حرف مي زدند و منتظر تمام شدن فيلم بودند. اينها مهم نيست. تمامي فيلم ها نمي توانند تمامي بينندگان شان را راضي کنند. اما کساني که درباره سينما مي نويسند، نسبت به آنچه مي نويسند مسوولند. آتش سبز فيلم دشواري است، در مسير اجرايي اش ضعف هايي دارد (يکي از آنها صداگذاري است که بابت اش تحسين هم شده است)؛ اما بي ترديد بهترين فيلم جشنواره امسال و يکي از بهترين آثار سينماي ايران طي پنج سال اخير است. تصاوير شگفت انگيزي دارد که مکث بر آنها در تدوين مي توانست ماندگاري آنها را در ذهن بيننده بيشتر کند. فيلم با ظرفيت بالقوه نمايشي اش مي توانست بلندتر از اين باشد و ريتم روايت تکه تکه اش را بر اساس همان طمأنينه يي که در فيلمنامه هست تنظيم کند. دارم با معيار ثابت فيلم ديدن؛ يعني با همان قابليت هايي که از پازوليني، کوباياشي، پاراجانف و يانچو سراغ دارم درباره آتش سبز داوري مي کنم. وگرنه، فيلم اصلاني بسيار چيزها دارد که آن را از حد حقيري که محيط برايش ساخته فراتر مي برد و فارغ از باج دادن هاي رايج، حرف خود را مي زند و کار خود را مي کند. فيلم با ساختار افسانه وار و پرسه هاي هذياني اش در واقعيت (مثل روايت لطفعلي خان زند) دارد از دور و تسلسلي عميق در تاريخ تمدن ايراني حرف مي زند و بي پرواي فهميده شدن يا نشدن، از تاريخي سخن مي گويد که بر ويرانه ها بنا شده است؛تاريخي که در آن کنيزکان جاي ناردانه ها را مي گيرند و تصوير پري رويان غزليات فارسي در آينه دق مي افتد و داستان نوميدانه شان سنگ صبور را مي ترکاند. اين غمنامه در مسير ترديد و رويارويي با هويت خويش در آينه افسانه و تاريخ معنا مي يابد. و چه زيبا؛ آدم هاي آتش سبز مدام بر ويرانه ها مي گذرند و سرنوشتشان (چه هفتواد باشند و چه مشتاق، چه شاهزاده و چه لطفعلي) نوميدي و کورشدن و سنگسار و آوارگي است. چهل سال پيش، فريدون رهنما با فيلم سياوش در تخت جمشيد کوشيد نگاهي امروزين به يکي از مشهورترين داستان هاي شاهنامه بيندازد، اما او را پيچيده گو و مغلق سرا دانستند. دو سال پيش تر از آن، خشت و آينه با هدف راهيابي به زندگي مردم کوچه و بازار ساخته شد، اما سينمايي نويسان آن روزگار (و بازاري نويسان سال هاي بعد سينماي ايران) نوشتند که ما گنج قارون را ترجيح مي دهيم. اين حکايت همچنان باقي است و پايان نيافته است. يادمان نرود که آتش سبز براساس افسانه کهن سنگ صبور ساخته شده است؛ دختري به نام ناردانه هر شب سوزني از پاي شاهزاده بيرون مي کشد تا او را از طلسم برهاند. اما شب آخر کنيزکي که راز او را دريافته، سوزن آخر را بيرون مي آورد و جاي بانويش را مي گيرد. وقتي سينمانشناسان جاي سينماشناسان را بگيرند، طبيعي است که مشتاق عاشق غزل خداحافظي را بسرايد؛ لطفعلي تنها به ميدان برود، و رکوردداران غلط هاي املايي و انشايي نيز (به قول دايي جان ناپلئون) به صف شجاعان جنگ کازرون بپيوندند. اين نوشته را هم براي ثبت در تاريخ بپذيريد؛ چيزي در حکم همان آينه دق که کنيز با ديدن تصوير خودش در آن، از خاتون نمايي پشيمان شد. هرچند در مورد کساني که پيش از ورود به سينما تصميم خود را گرفته اند، بعيد مي دانم اين حرف ها فايده يي داشته باشد. |
بعد از مدتها فیلم محبوب من اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را گرفت. پیرمردها وطن ندارند بهترین فیلم امریکایی امسال بود . حتی اگر امیر قادری نقدی در بحر طویل برای زودیاک فینچر بنویسد و آن را بهترین فیلم سال بداند. 
مرد سوم
کارگردان: کارول رید . محصول : 1949
هری لایم { اورسن ولز } سلطان بالا منازع بازار سیاه پس از سخنرانی غرایی که بر روی چرخ و فلک عظیم شهر وین درباره اخلاقیات پس از جنگ جهانی دوم برای دوست کاملا گیج شده خود هالی مارتینز {جوزف کاتن} ادا می کند می کوشد او را قدری بخنداند : توی ایتالیا 30 سال تمام تحت تسلط بورژیاها جنگ و ترور و قتل و خون ریزی داشتند.اما همون موقع میکل آنژ ولئوناردو داوینچی و رنسانس رو به بشر تحویل دادند. اما بجاش توی سوئیس همه برادرانه همدیگه رو دوست داشتند 500 سال تمام دموکراسی و صلح بر قرار بود اما نتیجه اش چی شد : ساعت دیواری!
صحبتهای کریستین مونگیو درباره 4 ماه 3 هفته و 2 روز
تحت تاثیر کارگردانهای نسل قبلی هستیم : کسانی نثل پینتیلی با آن سینمای قرص و محکم و تراژیک.
سنت طنز و شوخی مان گاه به خودمان هم رودست می زند. قبل از چهار ماه و..... فیلمنامه ای نوشته بودم درباره ی دوران جوانی ام تحت عنوان قصه های دوران طلایی. خیلی بامزه بود ولی جوانی که فیلمنامه را برایش خواندم گفت: مگه دوره ی چائوشسکو اینقدر بامزه بوده . اینجا بود که فیلمنامه را کنار گذاشتم و چهار ماه و .. را نوشتم. بسیاری از مشکلات امروز از گذشته سر چشمه می گیرند. فساد فقر و نقائصی که در کارکرد خدمات عمومی وجود دارد همگی در فیلم های ما دیده می شوند چون داریم از زندگی معاصر حرف می زنیم.
استبداد چائشسکو را تا 18 سالگی حس کردم. ولی رژیم چائشسکو چنان غیر قابل انعطاف مستبدانه و دیوانه وار بود که از آن الهام هم می گیریم. عقب ماندگی اقتصادی تنبلی ارادی و خیلی از مشکلات دیگر را ازآن حکومت به ارث بردیم.
شش ماه قبل از جشنواره ی کن دیگر پولی نداشتم تا فیلم ام را تدوین کنم .با ساختن تعدادی فیلم تبلیغاتی بودجه ی تدوین را تامین کردم. فیلم ام روی هم 600 هزار یورو تمام شد . می توان گفت که یاد گرفته ایم چطور گلیم خود را یک جوری ازآب بیرون بکشیم و زیرک و زبر و زرنگ باشیم.
از واقعه ای الهام گرفتم که برای یکی از نزدیکان خودم اتفاق افتاد و تاثیر زیادی رویم گذاشت. ولی این موضوع اصولا دغدغه ی کل نسل خودم بوده است. پس از سقوط چائشسکو کاشف به عمل آمد که تا چه اندازه زنان حامله را تحت نظر داشتند که از سقط جنین شان جلوگیری کنند. در واقع اگر امروز زنده هستیم به این خاطر است که چائشسکو می خواست و نه الزاما به خاطر میل و خواست پدر و مادرمان. بیش از 500هزار زن رومانیایی به همین خاطر جان خود را از دست دادند .
برای من مهمترین اصل زندگی بچه ای است که تصمیم گرفته ام به کمک زنی که عمیقا دوست دارم تحویل این دنیا بدهم.