|
سینماتوگراف نوشتن با تصاویر در حرکت وبه همراه صداست.
|
اسکار (20ساله) و خواهرش لیندا (18ساله)تازه به توکیو اومدن .اسکار برای گذاران زندگیش مواد
می فروشه و خواهرش هم رقاصه ی کاباره س . اسکار میره توی یه بار تا یه قول خودش یه حالی بکنه .اما چند تا پلیس انگار اونجا منتظرش بودند . تو ترس و وحشت دستگیر شدن بود که به شکل تصادفی یه گلوله بهش می خوره .
درحال افتادن به زمین زندگی گذشتش خیلی سریع و درهم برهم تو ذهنش مرور میشه . در پیچ وخم یه تونل بی انتها از خاطرات . اون دوباره شاهد صحنه تصادفیه که در اثرش والدینشو از دست داد . وقتی که فقط 5سالش بود .
و اون قولی که به خودش داده بود که هیچ وقت خواهرشو تنها نزاره . این خاطرات مثل یک نور کورکننده چشماشرو پر اشک می کنه اما اسکار نمی تونه دنیا رو ترک کنه .
فکرش مثل یه روح از جسم جدا شده اطراف شهر پرواز می کنه از کنار افرادی که دورو برش ایستاده بودند.
اما هر چی تلاش می کرد نمی تونست با اونا ارتباط برقرار کنه حتی با لیندا .
دوباره اون نور با شکوه رو مشاهده می کنه . نوری که داشت اونو از دنیا دور می کرد اما اون مقاومت
می کرد . همونطور که قول داده بود .اون هنوز زندانی تعلقات دنیویش بود هنوز از دنیا نمی تونست دل بکنه.
همینطور تفکرات اسکار ترسناکتر و درهم وبرهم تر می شد . گذشته و حال و آینده همینطور تو در تو وطوفانی در ذهنش آشوب به پا می کردند .
جودی : "من آدم خیلی سلطه جو و مرموزیم . من جرم های سنگین وپیچیده ای رومرتکب شدم البته خیلی هم بخشنده ام مخصوصا در رابطه با متیو
(لوییس هو مار) همون رییس . این آمیزشی از احساسات مختلفه که من فکرمیکنم خیلی خوب جواب می ده . خوب تو شبیه چی هستی ؟"
لب خوان پاسخ می دهد : ُُُ ُ من لبخونی می کنم و خیلی ام بی طرفانه رفتار می کنم . همه ی هم وغمم اینه که جلب توجه نکنم .من می تونم توی صندلی ای که روش نشستم ناپدید شم ."
جودی : " تو بچه داری ؟ من یه دونه دارم اما دلسرد تراز اونیم که بتونم یه مادر خوب باشم . "
لب خوان : " چرا دلسردی ؟"
جودی : " نمی تونم بهت بگم . این یه رازه . کسی نباید در موردش چیزی بدونه به جز خودم .اول باید یه عالمه اتفاق بیفته بعدش آخر فیلم معلوم میشه .
" اصلاً تو ازدواج کردی ؟
لب خوان : " خوب ! نمی دونم ! "
جودی : "راستی نگفتی بچه داری یا نه ! "
لب خوان : " اونم نمیدونم . اما ممکنه . "
جودی : " تو واقعاً لب خونی می کنی ؟ "
لب خوان : " بله . من از این راه زندگیمو میگذرونم . من لب پرنسس لیتیزیا رو وقتی که با پرنس فلیپ ازدواج کرد خوندم که می گفت : همش
قشنگه ."
جودی : " اون واقعاً تو بودی ؟ "
لب خوان : " بله خودم بودم . بهم پول خوبی دادند . اونا واقعاً بهم پول خوبی دادند . بنابراین به سرم زد که از اینراه زندگیمو بگذرونم . "
جودی : " باور کردنش برام واقعاً سخته . من می دونم که الان شغلای جدیدی وجود داره که قبلاً وجود نداشتن . مثلاً ...صندوق خانه داری . من صندوق خونه داری رو
خیلی خوب بلدم .ولی اصلاً فکرشم نمی کردم که لب خونی ام شغل باشه . "
لب خوان :" اتفاقاً خیلی هم به این شغل نیاز دارند . مخصوصاً برای شایعات مزخرف توی برنامه های تلویزیون . اما من تجسس های خصوصی رو بیشتر ترجیح می دم . من علا قه ای
به پیشرفت شخصی تو شغلم ندارم . میدونی ! اصلاً احساسی ندارم . "
شایدم بیش از حد بی احساسم . بهش فکر کن جودی ! خوندن لب آدما . با بدگمانی (شک) اونو امتحان کرد."
جودی : " بیا امتحان کنیم . لب منو بخون بگو چی میگم . "
جودی لبهای خود را بدون هیچ صدایی به حرکت در می آورد
جودی : " بگو چی گفتم ؟ "
لب خوان : " من با گذشت زمان یکم یه خورده عوض شدم . من همون آدمی ام که بیست سال پیش بودم اما موهام
یه خورده دچار مشکل شدند... و دماغم در بهترین شکلش نیست ."
جودی : " درسته ! دقیاً همن چیزیه که من گفتم . "
لب خوان : " اتفاقی که برای دماغت افتاد چه معنی ای داره ؟ "
جودی : " هیچی . به خودم برمی گرده . میدونی ! من مرموزو پنهان کارم

فیلم در ماه مارس ۲۰۰۹ نمایش داده خواهد شد.
ترجمه از جواد غمخوار